تبليغاتX
به وب‌ سايت نقشبنديه خوش آمديد:: لطفاً با درج نظرات خود و شركت در نظرسنجي، ما را همراهي كنيد! :: براي استفادۀ بيشتر از وبلاگ، آرشيو مطالب(نوشته‌هاي پيشين) را هم ملاحظه فرماييد:: بخشهايي از اين وبلاگ هنوز تكميل نشده و به اميد خدا به تدريج تكميل مي‌شود نقل مطالب با ذكر منبع بلا مانع است ::   نقشبندیه
در باب عرفان، طربقت نقشبندي و مشايخ هورامان
 پر بيننده‌ترين‌ها:

طریقت نقشبندی، مولانا خالد شهرزوری و شیخ سراج‌الدّين

شرح حال حضرت شیخ محمّدعثمان نقشبندی (سراج‌الدّین ثانی)

شرح حال حضرت مولانا خالد ذی‌‌الجناحين نقشبندی شهرزوری

زندگينامة خودنوشتِ علامه ملا عبدالكريم مدرّس

شجره‌نامة حضرت شيخ سراج‌الدّين

نسب‌نامة معنوي حضرت سراج‌الدين

سخني كوتاه درباره تصوّف و طرایق عرفانی

طریقت چیست و چرا لازم است؟

شرح اصطلاحات مهم عرفانی (1)

نمازهاي سنّت و قُرب

معرّفي دو سايت مفيد اسلامي ـ عرفاني

فرزندان شيخ سراج‌الدّين (قدّس سرّه)

گوئيا تعزيت شاه حسام الدين است...

عارفان و تبعیّت از شریعت (بخش اول)

فرزندان،منسوبين و خلفای مولانا خالد

چهارده پند كوتاه از شيخ سلّمي نيشابوري

سالروز درگذشت علامه ملا عبدالکریم مدرس

قلب حضرت شمس‌الدين پس از فوت نيز همچنان ذاكر بوده است

وصيّت حضرت شيخ نجم‌الدّين به فرزندش جناب شيخ نورالدّين

خیاطی كه به بركت يك فرمايش شيخ عالم و شاعر شد

عارفان و تبعيت از شريعت (بخش دوم)

 

اگر با طريقت نقشبندي  آشنايي نداريد، ابتدا مطالب زير را مطالعه كنيد:

 

سخني كوتاه درباره تصوّف و طرایق عرفانی

طریقت چیست و چرا لازم است؟

شرح اصطلاحات مهم عرفانی (1)

طریقت نقشبندی، مولانا خالد شهرزوری و شیخ سراج‌الدّين

شرح حال حضرت مولانا شاه عبدالله غلامعلي دهلوي

شرح حال حضرت مولانا خالد ذی‌‌الجناحين نقشبندی شهرزوری

شرح حال حضرت شیخ محمّدعثمان نقشبندی (سراج‌الدّین ثانی)

شجره‌نامة حضرت شيخ سراج‌الدّين

فرزندان شيخ سراج‌الدّين (قدّس سرّه)

نسب‌نامة معنوي حضرت سراج‌الدين

فرزندان،منسوبين و خلفای مولانا خالد

عارفان و تبعیّت از شریعت (بخش اول)

در سايتهاي ديگر و به زبانهاي ديگر:

آشنايی با طريقت نقشبندی(يك مقالة مفصل)

النقشبندیة...منهجها وأصولها وسندها ومشائخها

ته‌ریقه‌ت چیه‌ و بۆچی پێویسته‌ ؟

بۆچی ناوی ته‌ریقه‌ت له‌ ناو ئه‌صحابه‌ و تابعیندا نه‌بوو؟

ته‌ریقه‌تی نه‌قشبه‌ندی و مه‌ولانا خالید و شێخی سیراجوددین

The Naqshbandi Shaikhs of Hawraman and the heritage of Khalidiyya-Mujaddidiyya in Kurdistan

 

بخش كُردي وبلاگ نقشبنديه

 

بخش كُردي

 

تاریخ آخرين بروز رساني: ۱۵/۸/۱۳۸۸

 

>> ویژه: شرح حال مختصر تمام پيشوايان طريقت نقشبنديه

 

>> لينك و عناوين تمام مطالب منتشر شده در وبلاگ از آغاز تا كنون

 

+  ساعت 3:38 قبل از ظهر    

(به مناسبت صد و هشتاد و هشتمين سالگرد رحلت حضرت مولانا خالد شهرزوري)

                                                                        حبیب الله مستوفی

.... مولانا خالد در مجالی اندک (29 سال18 کتاب،3 دیوان شعر به زبان های فارسی ، عربی و کردی، 91 نامه به زبان عربی، 194 نامه به زبان فارسی به رشتۀ تحریر در آورده است و در این مدت کوتاه تعداد 82  نفر کُرد تبار و ۷۰ نفر غیر کرد از محضر او استفاده نموده ( به درجۀ كمال روحي رسيده) و به عنوان نمایندۀ او در نقاط مختلف در خدمت مردم بوده‌اند. (غير از اين بزرگان هزاران نفر از فيوضات و معارف مولانا خالد بهره برده‌اند) تا کنون نیز(غير از رسائل و مقالات مختلف) تعداد 19 جلد کتاب به زبانهاي مختلف دربارۀ او منتشر شده است. نگارنده بر این باور است که : بی تفاوتی وعبور از کنار این پویش چشم گیر از انصاف به دور و بازخوانی دوبارۀ آن آثار و کاوش در آن افکار ممکن ومیسور است. لذا  آنچه در پی می‌آید برداشت‌هایی از بعضی از نامه‌ها واشعار فارسی مولانا خالد است، با تاکید بر این نکته که تنها قرائت ممکن از این متون نیست.

تعمّق در شخصیت مولانا خالد سهل و ممتنع است:

تعمق در 49 سال زندگی شخصی که ذوالجناحین لقب گرفته را مصداق امری سهل و ممتنع می‌دانم. سهل است چرا که در برخورد اول او شخصی است آشنا با معارف اسلامی وپای بند به رعایت شریعت وظواهر آن و به عنوان ماموستایی شریعت مدار مریدان ومنسوبین را ( که  اکثرا از علمای مشهور زمان خود بوده‌اند ) به رعایت شريعت و اخلاق توصیه می کند و مشکل است وقتی که افق دیدش را در سلوک عارفانه‌اش به نظاره می‌نشینیم و سفرهای ظاهری از کردستان تا ایران و افغانستان و هندوستان و شام و سیر باطنی در سرزمین پر راز ورمز عرفان و طرح مباحثی چون "وحدت شهود" را پی‌گیری می‌کنیم . درنامه‌ای  خطاب به یکی از نمایندگان خود در هورامان می نویسد: « وصیت عظیم همین است که به جاروب کلمۀ توحید ساحت سینه را از تعلق ماسوی بپردازند و بنیاد هستی موهوم را به تکرار کلمۀ طیبه بر اندازند ». ...

 اصلاح گری شاه بیت زندگی مولانا خالد

بررسی فراز و فرودهای فکری در جوامع گوناگون وجود دو گروه متفاوت را به خوبی نشان می دهد، نخست دسته‌ای از افراد که با وجود بهره‌مندی ازجایگاه و قرار داشتن در مسند رهبری فکری وعلمی وضع موجود راستوده‌اند و در توجیه رفتار خویش، رضایت بر تقدیر، بر هم نزدن معتقدات عامه و البته دوری از دشمن تراشی را مطرح نموده‌اند دستۀ دوم انسان‌هایی هستند با افق اندیشۀ باز و نگاه « واگرا» که به امور جاری وساری قانع نبوده‌اند و با خرق عادت، مشکلات را ( از دیدگاه دیگران ) وآسودگی را (از دیدگاه خود) به جان خریده اند.

 در خلاف آمد عادت بطلب کام که من                                            

کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم[4]

بر این باورم که مولانا خالد در دستۀ دوم قرار دارد[ و از همين رو علماي بزرگ او را مجدّد دبن ناميده‌اند]، او در جامعه‌ای سنتی می‌زیست اما در آن زندگی نمی‌کرد و خواستار تغییر در آن بود. در جامعۀ آن روز کردستان نفوذ علمای دینی وغیر دینی نه بر اساس وزن علمی بلکه با میزان بهره‌مندیشان از طایفه و ایل و تبار سنجیده می‌شد وسوگمندانه جامعه نیز به دلیل عقب ماندگی های تحمیل شده مستعد شیوع وگسترش افکار خرافی بود. عالم حقیقت گوی بی نصیب از عشیره قدر نمی یافت اما عارف نمای پشت گرم به تبار در صدر می نشست در چنین فضای سنگین تعهد به عادت است که مولانا خالد می نویسد« سعادت خواهی از عادت گذر کن، که ترک عادت است اصل عبادت».      

 نمايي از مرقد حضرت مولانا در سوريه             

دگر پذیری و دوری از جزمیت

از آفات معمول ورایج در میان بعضی از متشرعین وعرفا پای فشردن بر آموزه‌های خویش وطرد دگر اندیشان است که نوعی محدود نگری را ایجاد نموده وبا ایجاد حس «خود حق پنداری» باعث ظاهر بینی وقضاوت بر اساس آنچه به چشم می آید می‌شود که متأسفانه راه را به سوی جامعه‌ای فقط پایبند به ظواهر می‌گشاید که در آن تملق و تظاهر سکه‌های رایج و روا امّا تعمّق ودین درونی کمیاب وناروا می‌گردد. اینک به گفتار مولانا خالد بنگریم که چونان تیری صفیر کشان درا ین جو سنگین رها می‌شود: « ای بسا خرابیان اوباش که با کشف وکرامات از دنیا رفته‌اند و بسا ارباب علم وعمل و حسب ونسب و کمال وعرفان که مرشد وقت بوده‌اند وبی ایمان مرده‌اند. هرگاه مدار بر خاتمه باشد مجال عُجب را بر خود گذاشتن از غایت ادبار است. هرکس را برفسق و معصیت بینی، خودرا بهتر از او ندانی». ...


ادامۀ مطلب
+  ساعت 1:0 قبل از ظهر     | 

                                                                              حسن قادري - پاوه

... مولانا خالد بسیار بزرگتر از آن است كه در مدت سه روز به تمام ابعاد شخصيتي علمي و عرفاني ايشان پرداخته شود. ايشان شخصيتي فرامنطقه‌اي بودند؛ درجات علمي و عرفاني ايشان مرهون مجاهدۀ نفس، تجرد و از خودگذشتگي، سير و سلوك، استغاء و عدم وابستگي به هيچ يك از قطب‌هاي اقتصادي، اعتماد به نفس و خصلت سيري‌ناپذيري ايشان از دعوت و مجاهده بود.

                                          كنگرۀ جهاني حضرت مولانا خالد

مولانا خالد در مدت  عمر كوتاهش (49 سال) توانست به بعضي از كشورهاي منطقه مسافرت كند. او از زادگاهش قره‌داغ و سليمانيه و هورامان تا بغداد و سوريه و لبنان و مكه و مدينه و افغانستان و پاكستان، تركيه و هندوستان را به يكباره براي كسب معرفت طي كرد و تا رسيدن به قطب زمانه و مرجع طريقت نقشبندي يعني شيخ عبدالله دهلوي لحظه‌اي نياسود، آنگاه مجدداً به بغداد و سليمانيه بازگشت تا دستورات استاد خويش را براي مردم اجرا كند و آن‌ها را با طريقۀ نقشبندي آشنا سازد.

تأثير مولانا خالد در جهان اسلام آنچنان شگرف و گسترده بود كه قبل از اينكه وفات كند 14 كتاب دربارۀ ايشان تأليف شده بود و اين موفقيتي است كه در طول تاريخ بسيار به ندرت پيش آمده است.

در تالار « توار» سليمانيه كنگرۀ بزرگداشت اين عالم رباني شروع به كار نمود. مقالات مختلفي ارائه شد و از صفات و برجستگي‌هاي شخصيت مولانا، از تصوف و عرفان، تدريس و مدارسه، عبادت و رياضت و سير و سلوك، از آثار و نامه‌هاي عربي، فارسي و كردي براي منسوبين خود. از ارتباط با حكام بابان در سليمانيه و از روابط ايشان با شيخ معروف نودهي سخن رفت . نهايتاً برگزاري جلسۀ پرسش و پاسخ اين محفل علمي و فرهنگي را پربارتر كرد؛ آنچه كه براي بنده و ديگران قابل تحسين بود مباحثه و مجادله حسنه‌اي بود كه در ارائه نظرات شاهد آن بوديم. تفكرات مختلفي در يك محفل ادبي ارائه مي‌شد و گاهي به مجادله‌اي طولاني منجر مي‌شد.

 مقالات خارجي از هر زبان همزمان به زبان كردي براي حاضران ترجمه مي‌شد...


ادامۀ مطلب
+  ساعت 3:17 قبل از ظهر     | 

در دومين سالگرد تأسيس وبلاگ نقشبنديه بر آن شدم تا شرح حال مختصر تمام پيشوايان طريقت نقشبنديۀ مجدّديّۀ خالديۀ عثمانيه را منتشر كنم اميدوارم اين كار مقبول بارگاه حق و ارواح اين پيشوايان بزرگ قرار گيرد ـ ربّنا تقبّل منّا و اغفر لنا و احشرنا مع اوليائك انّك انت التّواب الرّحيم.

 

شرح حال مختصر پيشوايان طريقت نقشبنديۀ مجدّديّۀ خالديۀ عثمانيه

 ( از آغاز تا شيخ محمّدعثمان سراج‌الدّين ثاني)

 

1. حضرت سيّدالمرسلين، فخر عالم،ابوالقاسم محمّد رسول الله، صلّی الله عليه و سلّم

 

   روزگاری که تاريکی جهل و بت پرستي بر همه جا سايه افکنده بود، عالم هستي در انتظار باران رحمت الهي ميسوخت، دست آفرينش ارزندهترين گوهر دريای خلقت را به جهان بشريت عطا فرمود و با تولّد پيامبر، اين انسان کامل، عالم انسانيت، راه کمال پيمود.

   نام شريفش محمّد فرزند عبدالله(1) است و به قول اکثر تاريخ نويسان در سحرگاه روز دوشنبه دوازدهم ربيع الاول سال عام الفيل که برابر با چهل و دومين سال سلطنت انوشيروان، شهريار ساساني است در مکه تولد يافت.

   مادرش آمنه دختر وهب بن عبدمناف بن زهره بن کلاب مرّه، از سادات قريش، قائد و پيشوای بني زهره بود.

   پيامبر وقتی که چشم به جهان گشود، نگاهش به سوی آسمان بود، مادرش، نوری ديد که همه جا را روشن کرد. پدرش عبدالله پيش از تولد پيامبر وفات يافته بود.

جد وی عبدالمطلب، نام شريفش را محمّد گذاشت که محبوب خدای بود، نخستين بار ثويبه کنيزک عمويش ابولهب و پس از وی حليمه دختر ابوذؤيب سعديه او را شير دادند و رسول گرامی، صلّی الله عليه و سلّم، چهار سال نزد حليمه در ميان قبيله بنیسعد به سر برد. آنگاه حليمه وی را به مکه و نزد مادرش بازگردانيد.

آمنه، يگانه فرزندش را به قصد ديدار داييهای پدرش عبدالله که در مدينه بودند، بدانجا برد و ام ايمن در اين سفر همراه آنان بود و هنگام مراجعت به مکه، آمنه بيمار شد و در «ابواء» وفات يافت و حبيب خدا را در حالی که بيش از شش سال از سن شريفش نميگذشت، تنها گذاشت.

ام ايمن پيامبر را به مکه باز گردانيد و به جد بزرگوارش، عبدالمطلب سپرد و رسول گرامی تا سن هفت سالگی تحت سرپرستی وی قرار گرفت و چون عبدالمطلب چشم از جهان فرو بست، ابوطالب عموی پيامبر بدين شرف بزرگ نايل گرديد و چون به کار تجارت اشتغال داشت، در سفرهايش به شام، حضرت محمد،صلّی الله عليه و سلّم، را به همراه خويش میبرد.

   چون آن حضرت، نه يا دوازدهمين بهار زندگی را آغاز کرد، در يکی از اين سفرها هنگامی که کاروان به محلی به نام «بصری» رسيد ، بحيرای راهب علامات پيامبری را در سيمايش مشاهده کرد. آنگاه رو به عمويش نموده گفت: « از او بسيار مواظبت کنيد که پيامبر است» و همواره پاره ابری بر بالای سرش سايه گستر بود. سالها گذشت و پيامبر(ص) بارها به شام سفر کرد و چون يکی از زنان اصيل و توانگر مکه به نام خديجه دختر خويلد بن سعدبن عبدالعزی بن قصی شهرت امانت داری آن حضرت را که به محمّدامين معروف شده بود،شنيد، کارهای تجارتی خويش را بدو سپرد و در سفرهايش به شام، ميسره غلام خويش را همراه او کرد. ميسره درستکاری و امانت داری آن حضرت را مشاهده کرد و چون ماجرا را براي بانوی خويش باز گفت، خديجه خواهان ازدواج با او شد و در سن جهل سالگی به عقد ازدواج پيامبر که 25 سال و اندی از سن مبارکش می گذشت، در آمد.

در سن 35 سالگی رسول اکرم،صلّی الله عليه و سلّم، قبيلۀ قريش به تعمير خانۀ کعبه پرداختند. و در قرار دادن حجرالاسود در محل مناسب، اختلاف پيدا کردند، تا عقيده بر اين قرار گرفت که حضرت رسول، صلّی الله عليه و سلّم، آن را در ديوار کعبه نصب نمايد و پيامبر به دست خود حجرالاسود را در محل فعلی قرار دادند. پيامبر، همواره خلوت میگزيد و با خدای بیهمتا به راز و نياز میپرداخت. اغلب اوقات به جبل نور میرفت و در غار «حرا » به عبادت مشغول میشد و چون زمان وحی نزديکتر  میگشت بر هر سنگ و درختی که گذارش میافتاد،آن سنگ يا درخت، او را مخاطب ساخته به زبان فصيح میگفت: درود بر تو باد اي پيامبر خدا !  و چون باز پس مینگريست، شبح يا نقش خيالی به چشمش نمیآمد. گاه آوازی میشنيد و نوری مشاهده ميفرمود ولی کسی را نميديد، سالهای حياتش به چهل رسيده بود تا اينکه شبی که سياهی آن به فروغ سپيدهدم میپيوست، ناگاه آبشاری از نور به درون غار حرا فرو ريخت و شخصی بر وی ظاهر شده گفت: «يارسول الله، من جبرئيلم و تو پيامبر خدائي، اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ ... بخوان به نام پرودگارت... (علق/1) » فرمود: من، خواندن نمیدانم.  فرشته باز گفت: بخوان، بخوان قرآن را به نام پروردگارت که آفرينندۀ جهان است و انسان را از علق آفريد. بخوان که پروردگارت کريمترين کريمان است، خدائی که انسان را به وسيلۀ قلم نوشتن آموخت وبه او آنچه را که نمیدانست ياد داد.

پيامبر به نزد خديجه بازگشت و آنچه را که بر وی گذشته بود با او در ميان نهاد، او نيز فرمودۀ حضرت را تصديق کرد و نخستين کسی بود که ايمان آورد و با آن حضرت به نزد پسر عمويش ورقة بن نوفل رفت و او را از ماجرا آگاه ساخت. نوفل فرمودۀ پيامبر را تصديق کرده گفت: آن شخص جبرئيل امين است که بر حضرت موسی(ع) هم نازل شده است.

   نخستين کسانی که بعثت پيامبر را پذيرفته، اسلام آوردند از بانوان خديجه، از مردان ابوبکر، رضی الله عنه، از جوانان علی، رضی الله عنه، و از موالی زيد بن حارثه و پس از آنان بلال و چند نفر ديگر  بودند. در سيزدهمين سال بعثت گروهی از اهالی مکه به مخالفت پيامبر برخاستند تا آنکه حضرت رسول، صلّی الله عليه و سلّم، ناچار به ترک مکه شد و به يثرب مهاجرت فرمود و آنجا را از اين تاريخ «مدينة النّبي» يا «مدينة الرّسول» و به اختصار مدينه ناميدند و اين تاريخ که برابر با سال 622 ميلادی بود رسماً مبداء تاريخ مسلمين قرار گرفت، پس از هجرت، قبلۀ مسلمين تغيير کرد و به جای بيتالمقدس،کعبه قبلهگاه گرديد. پيامبر، پس از ورود به مدينه بيش از پيش به نشر شريعت كوشيد و با کفار به جنگ و مبارزه پرداخت. در سال اوّل هجرت، گفتن اذان در مساجد آغاز شد و در سالهای بعد، جنگهای احد، خندق، حديبيه، حنين، و تبوک به وقوع پيوست که در نتيجۀ آنها مسلمين به فتوحاتی از جمله فتح مکه در سال هشتم هجری نائل شدند و به فرمان پيامبر، صلّی الله عليه و سلّم، بتها را شکستند و به تدريج قبائل عرب به اسلام گرويدند و دين مبين اسلام سراسر عربستان را فرا گرفت.

در دهمين سال هجرت، حضرت با گروهي از ياران برای آخرين بار به زيارت کعبه رفت، اين حج را «حجة الوداع» ناميدند. در اواخر صفر سال يازدهم هجری رسول گرامی در خانۀ زينب دختر جحش که همسرش بود بيمار شد و به خانۀ ميمونه همسر ديگرش انتقال يافت. در آنجا همسران ديگر پيامبر، صلّی الله عليه و سلّم، گرد آمدند و با موافقت يکديگر آن حضرت را به خانۀ عايشه انتقال دادند و سرانجام ـ به گفتۀ اکثر مورخين ـ پس از دوازده روز بيماری، در روز دوشنبه 12 ربيع الاول سال يازدهم هجری رحلت فرمود. و پس از انجام مراسم غسل و تکفين در همانجا که روزهای بيماری را گذرانده بود، بستر بيماريش را برداشته و تن مقدّس و پاکش را به خاک سپردند و به علت گسيختن رشتۀ وحی و رحلت بزرگترين انسان روي زمين و مهتر اولاد آدم، جهان سوگوار شد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

1. عبدالله بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبدمناف بن قصي بن كلاب بن مرة بن كعب بن لؤي بن غالب بن فهر بن مالك بن النضر بن كنانه بن خزيمه بن مدركه بن الياس بن مضر بن نزار بن معد بن عدنان.

 

>> شرح حال ديگر پيشوايان را در اينجا یا اینجا بخوانيد!

   

+  ساعت 1:54 قبل از ظهر     | 

حضرت مولانا شمس‌الدّين حبيب‌الله ميرزا جان جانان رضي‌الله تعالی عنه،از بزرگترين مشايخ نقشبندي مجدّدي و مرشد شاه عبدالله دهلوي هستند، پيشرفت معنوي و گسترش دامنۀ تصوّف و عرفان در عهدِ ايشان به حدّي بود كه مي‌توان وي را احيا كنندۀ طريقت نقشبنديه به شمار آورد. وي بامداد روز جمعه يازدهم رمضان المبارك سال ۱۱۱۳ هجري متولد شد و در سال ۱۱۹۵ در ۸۲ سالگی به شهادت رسید ...

...حضرت شيخ از خوردن طعام اغنيا و پادشاهان و قبول هداياي آنان پرهيز مي‌نمودند، يك بار محمّد شاه پادشاه هند، وزير خود را به خدمت ايشان فرستاده و پيغام داده بود: خداوند اين مملكت را به ما عطا فرموده،شيخ هر مقدار از آن را كه مي‌خواهند به عنوان هديه قبول فرمايند. ايشان در پاسخ فرمودند: الله تعالی مي‌فرمايد:« قُلْ مَتَاعُ الدَّنْيَا قَلِيلٌ / نساء 77» متاع هفت اقليم را اندك و قليل فرموده، شما صاحب هفتم حصۀ اين قليل كه ملك هندوستان است هستيد، ملك شما چيست كه سر همّت فقرا به قبول آن فرود آيد؟» و اين گونه درخواست پادشاه را رد كردند. مي‌فرمودند:«صبر و قناعت گنجينۀ فقراست و آنها را بس است». خلوت دوست بودند و به مشايخ خود خصوصاً حضرت امام ربّاني مجدّد الف ثاني،رضي‌الله تعالی عنهم ،بسيار محبّت و اخلاص مي‌ورزيدند. بسيار متواضع بودند و انبساط وجه از هيچكس دريغ نمي‌داشتند. در بزرگداشت اهل فضل و تقوی حسب المراتب اهتمام مي‌نمودند و به حال طالبان و حلّ مشكل آنان سعي بليغ مي‌فرمودند و به اصحاب خود در اين امر تأكيد مي‌نمودند...

 چند روز پيش از وفات فرمودند: ... آرزويي نمانده مگر شهادت كه در قرب الهي درجۀ عليا دارد، بزرگانِ فقير اكثر شربت شهادت چشيده‌اند، امّا فقير پير و ناتوانم و ضعف در غايت قوّت و جهاد در اين وقت ميسّر نيست، حصول اين مرتبه نظر به ظاهر غير ممكن و متعسّر مي‌نمايد... الله تعالی اين آرزوي حضرت ايشان برآورده ساخت و ايشان را به درجۀ شهادت رسانيد: شب چهارشنبه هفتم محرّم سال هزار و صد و نود و پنج هجري،پاسي از شب گذشته، چند كس بر در حضرت ايشان دستك زدند،خادم عرض نمود كه بعضي مردم، براي زيارت آمده‌اند. فرمودند:[به داخل] بيايند. سه كس درون در آمدند، يكي از آنها [از كافران] مغول ولايت زاي بود،حضرت ايشان از خوابگاه برآمده،برابر اينها ايستادند،مغول پرسيد كه: ميرزا جانجانان شمائيد؟ فرمودند: آري.  پس آن بدبخت گلولۀ تپانچه بر حضرت ايشان زد و گلوله بر پهلوي چپ قريب به دل رسيد، آن حضرت كه از ضعف و ناتواني پيري طاقت نداشتند به خاك افتادند... فرمودند: شخصي كه ارتكاب اين امر نمود... ما او را بحل نموديم(بخشوديم) شما نيز معاف فرمائيد،[پس از مضروب شدن] سه روز به قيد حيات بودند، هر روز ضعف، قوي‌تر مي‌شد و از نهايتِ ضعف آواز مبارك شنيده نمي‌شد... وقت نماز مغربِ شب شنبه كه پگاه،دهم محرّم(عاشورا) بود،سه بار تنفّس به شدّت نمودند و جانِ مبارك به عالم جاوداني انتقال فرمود، رضي‌الله تعالی عنه و جزاه الله عنّا خير الجزاء.


ادامۀ مطلب
+  ساعت 0:42 قبل از ظهر     | 

(مأخوذ از مقدمۀ نويسندۀ فقيد استاد احمد طاهری عراقی بر كتاب قدسيه).

  

   دو پیشوای بزرگ طریقت « خواجه عبدالخالق غجدوانی و خلفش بهاءالدّین نقشبند، به حقیقت مصلحان تصوف اسلامی بودند. مكتب آنان اعتراضی بود به تصوفی كه دستگاهی شده یود و بیش از آنكه به اصل و معنای عرفان بپردازد به ظواهر و رسوم می‌پرداخت. اعتراضی بود به صوفیان خانقاهی چله نشینِ خلوت‌گزینِ بیكاره و درویشانِ قلندروش یاوه‌گرد. مكتبِ نقشبندی آن گونه مراتب شیخی و مرشدی را كه جز نام و مقام چیزی در درون نداشت و از حقیقت ارشاد و تصوف دور شده بود و پوست بی‌مغزی را می‌مانست، رد می‌كرد. خواجه عبدالخالق می‌گفت: « درِ شیخی را دربند و درِ یاری را بگشای » و بهاءالدّین صوفیانی را كه پای همتشان به قید «سلسله» بود به سخره می‌گرفت، و «سلسله‌ها» و «كرسی‌نامه» هایی را كه صوفیان دستگاهی ـ درست یا نادرست ـ از برای خود ساخته بودند، و بدان مفاخرت می‌كردند، بی‌ارج می‌شمرد. می‌گفت: در راه تهذیب و كمال آدمی از سلسله كاری بر نیاید، از خود باید طلبید و در خود باید جست. وقتی، یكی از او پرسید: « سلسلۀ شما به كجا می‌رسد؟ تبسم كردند و گفتند: از سلسله كسی به جایی نمی‌رسد».

   تصوف نقشبندی، سنّتی و معتدل و میانه‌رو است. پیروی از سنّت و حفظ آداب شریعت و دوری از بدعت اساس این طریقت است. در آن نه خلوت است و نه عزلت و نه ذكر جهر و نه سماع و ... آنچه در تعالیم نقشبندی بیش از همه تكرار شده است، یكی اتبّاع سنّت است و حفظ شریعت و دیگر توجّه به حقّ است و نفی خواطر.

   مكتب نقشبندی، چله نشینی و خلوت‌گزینی و پرسه و سیر و تكدّی را با شعار« خلوت در انجمن و سفر در وطن» طرد كرد. صوفی نقشبندی باید به ظاهر با خلق باشد و به باطن با حق، با مردم درآمیزد و از بیكارگی و یاوگی بپرهیزد. سخن عبدالخالق غجدوانی است كه: « درِ خلوت را در بند و در صحبت را گشای ». و از خواجۀ نقشبند پرسیدند: « در طریقۀ شما ذكر جهر و خلوت و سماع می‌باشد؟ فرمودند كه: نمی‌باشد. پس گفتند:بنای طریقت شما بر چیست؟ فرمودند: خلوت در انجمن، به ظاهر با خلق هستند و به باطن با حقّ » و نیز همو گفته است كه:« طریقت ما صحبت است و در خلوت، شهرت است و در شهرت، آفت. خیریت در جمعیت است، و جمعیت در صحبت؛ به شرط نفی بودن در یكدیگر».

   همین آسانی و سادگی و اعتدال سلوك نقشبندی، یكی از علل رواج آن شد. آنچنان كه این طریقه از ایالت چینی هانسو تا قازان و قفقاز و قسطنطنیه و از هندوستان تا مصر و شام و از بلخ و بخارا تا بصره و بغداد و از توران تا ایران ـ در همۀ بلاد اسلامی ـ انتشار یافت. و در یكی دوقرن یكی از بزرگترین و پرنفوذترین طرایق صوفیه بود.

   میانه‌روی نقشبنديان و التزام آنان به شربعت نیز، سبب شد كه بسیاری از عالمان دین بدین طریقه بگرایند و به حلقۀ نقشبندیان درآیند و فاصله‌ای در میان طریقت و شریعت نبینند. آنچنان كه كسی چون ابن‌حجر هیتمی(974 ـ 909 هـ.)،  در حق این طریقه گفته است:« الطریقة العلیة السالمة من كدورات جهلة الصوفیه، هی الطریقة النقشبندیة». با این همه این طریقه در تاریخ خود جریانی و احد و همسان نداشته است... .

   گفتیم كه طریقۀ نقشبندی یك جریان اصلاحی در تصوف و دین بود. بهاءالدّین نقشبند همۀ آداب و رسوم و شعائر رائج صوفیه را چون خلوت و عزلت و سماع و... ملغی كرد و هرچه از دائرۀ مسلمانی بیرون بود و رنگی از بدعت داشت، باطل شمرد. و لذا بهاءالدّین را برخی «مجدّد مأیۀ ثامنه» شمرده‌اند».۱

 

ــــــــــــــــــــــــــــــ

۱.  قدسیه(كلمات بهاءالدّین نقشبند)؛ با مقدمه و تصحیح احمد طاهری عراقی؛ كتابخانۀ طهوری،تهران 1354؛ صص 10 ـ 11 و 25 .

 

مطالب مرتبط:

طریقت نقشبندی، مولانا خالد شهرزوری و شیخ سراج‌الدّين

شرح حال مختصر همه پيشوايان طريقت نقشبنديۀ مجدّديّۀ خالديۀ عثمانيه

عارفان و تبعیّت از شریعت (بخش اول)

گفتگو با دکتر حامد الگار دربارۀ طریقت نقشبندی

+  ساعت 0:20 قبل از ظهر     | 

اشاره: آنچه در پي مي‌آيد بخشهايي است از گفتگوی مجلة تركي «تصوّف» با پرفسور حامد الگار استاد دانشگاه كاليفرنيا كه در دوران دانشجويي به دین مبین اسلام گرويده و سالهاست كه مشغول تحقيق در باب تصوّف و طريقت نقشبندی است. در این مصاحبه در باب گستردگی طریقت نقشبندی، تاثير آن در گسترش اسلام،مطابقت اين طريقت با شريعت اسلام و جهاد پيروان اين طريقت با دشمنان دين سخن رفته. ترجمة فارسي اين مصاحبه در فصلنامة اطلاعات حكمت و معرفت به چاپ رسيده است:

 ـ در کل چه چيز باعث شد شما به تحقيق درباره تصوف و مخصوصاً نقشبنديه بپردازيد؟

... نقشبنديه طريقتي است که در تمام عالم اسلام گسترده است و نه تنها درتاريخ که امروز  نيز در عرصه‌هاي معنوي، فرهنگي و سياسي نقش مهمي ايفا مي‌کند. به نظر من يکي از ويژگي‌هاي نقشبنديه اين است که بين طريقت و شريعت به موازنه کاملي معتقد است. اين البته درتمام طريقت‌ها وجود دارد اما نقشبنديه دراين موضوع موفق‌تر بوده است. ديگر اين که من، در دوران جواني سفر کردن را خيلي دوست داشتم. تحقيق و مطالعه درباره نقشبنديه بهانه خوبي براي مسافرت بود. لطف خدا نصيبم شد و از بوسني تا مالزي به سرتاسر جهان اسلام مسافرت کردم.

ـ به نظرشما، صوفيان درطول تاريخ چه چيزهايي را با فرهنگ اسلام ترکيب کرده اند و براي انسان امروز چه چيزي دارند؟

از همه چيز مهمتر اين است که تصوف عملي ترين راه وفادار ماندن به سنّت پيامبر(ص) است. بسياري از مسلمانان با پيوستن به طريقتي اصيل، وفاداري به سنّت رسول الله را به عرصه عمل مي‌آورند. به اين ترتيب صوفي‌ها از زمان پيامبر(ص) تاکنون نوعي تداوم و استمرار را ايجاد کرده‌اند.

ـ استاد! درکتاب هاي فقهي و کلامي غالباً با اصطلاحاتي چون قاعده، قانون، حکم و فتوا مواجهيم امّا در آثار عرفاني معمولاً سخن از دوست داشتن و محبت و عشق به ميان مي‌آيد. شايد مهمترين خدمت عرفان و تصوّف به جامعه اسلامي ، تزريق همين معنويت و محبت باشد.

قطعاً همين طوراست. اما بايد توجه داشت که اين محبت، صرفاً در لفظ و بيان نيست. صوفيان، به ويژه نقشبنديان با برخورداري از همين محبت، دست به جهاد هم زده‌اند. اين وضع درحال حاضر درقفقاز و چچن ادامه دارد. اصولاً موضوعي در اسلام نيست که صوفيان خدمتي به آن نکرده باشند. اين طور نيست که صوفيان و عرفاي بزرگ، مثلاً ابن عربي، امام رباني، و يا عبدالقادرگيلاني، درزندگي و آثار خود فقط به جنبه اي از جوانب اسلام پرداخته باشند. آنها به اسلام به عنوان نظامي يکپارچه پرداخته اند. امروزصوفيان قادرند با زبان خود مسلمانان را دوباره با اسلام آشنا کنند، اما در استفاده از واژه صوفي بايد دقّت داشت. زيرا کساني هستند که خود را صوفي و عارف مي خوانند درصورتي که درحقيقت چنين نيستند. منظورم اين است که معنويت به تصوّف محدود نمي شود... .

ـ دليل شدت کينه و تنفر کروات ها (از نقشبنديه) چيست؟ نکند نقشبنديه را عامل گسترش اسلام در بوسني مي‌دانند؟

 سؤال جالبي است. بوسني شرقي منطقه اي کاملاً مسلمان بود و صرب‌ها يک مسجد و يک سنگ قبر سالم درآن باقي نگذاشتند. مسلمانان را طرفدارخشونت اعلام مي کنند اما چه خوب بود اگر مسيحيان کمي به اعمال هم کيشان خود توجه مي کردند.

بله، من در بوسني به خانقاه هاي ديگر هم رفتم. برايم جالب بود که صوفيان دراثناي جنگ، گروهي تشکيل داده بودند و يکي ازشيوخ نقشبنديه به نام بهاءالدين حاجي ميليچ نيزفرماندهي اين گروه را به عهده گرفته و عملاً وارد جنگ شده بود. در بوسني چند خانقاه جديد هم ساخته شده و شرکت کنندگان در مراسمشان هم بيشتر جوان هستند. اين اتفاق مسرورکننده اي است...

ـ نظرشما درباره لزوم تاسيس انجمني براي تحقيق آکادميک درخصوص نقشبنديه چيست؟

 

به نظر من فکرخوبي است. درآمريکا يکي ازشخصيت هاي پاکستاني اقدام به چنين کاري نمود و جمعيتي تحت عنوان Naqshbandi Founation for Islamic Education را تاسيس کرد. البته فعاليت آکادميکي مانند برگزاري کنفرانس يا انتشار نشريه ندارند. من طرح برگزاري يک کنفرانس بين المللي درباره « تاريخ نقشبنديه « را درذهن دارم.

 

در لاهور مرکزي به نام «حوزه نقشبنديه» تاسيس شده است. مي خواهند نسخ خطي و آثارکمياب مربوط به اين طريقت را جمع آوري و مهمترين آن ها را منتشرکنند. موفقيت و تداوم کارهايشان درآينده مشخص خواهد شد.

مهم تاسيس مراکزنيست، بلکه تداوم کارهاست. ...

  مطالعۀ ادامۀ مصاحبه را به شما پيشنهاد مي‌كنيم.


ادامۀ مطلب
+  ساعت 5:12 بعد از ظهر     | 

 

... بسيار كم‌خواب بود، وقتي كه به نماز تهجّد برمي‌خاست، پس از نماز به مراقبه مي‌نشست و تا نماز سحرگاه كه آن را به جماعت به جاي مي‌آورد، به تلاوت قرآن مي‌پرداخت و معمولاً هر روز ده جزء از قرآن را تلاوت مي‌كرد و آنگاه تا چاشتگاه به مراقبه و ذكر مشغول مي‌شد و سپس تا نزديك ظهر براي قرائت تفسير و حديث مي‌نشست و بعد  از ناهار، اندكي استراحت مي‌كرد و پس از گزاردنِ نماز ظهر تا هنگامِ عصر، به خواندن تفسير و حديث ادامه مي‌داد، آنگاه نماز عصر را به جاي مي‌آورد و سپس به خواندن كتب حديث و تصوف مي‌پرداخت آنگاه تا غروب در حلقة ذكر و توجّه حاضر مي‌شد... و پس از نماز عشاء با ذكر و تهجد و مراقبه به شب‌زنده‌داري مي‌پرداخت.

همواره لباس خشن مي‌پوشيد و اگر هم جامه‌اي گرانبها برايش مي‌آوردند، آن را مي‌فروخت و از بهايش چند جامه خريده به نيازمندان مي‌بخشيد.

از سخاوتمندي و كرم چنان بود كه در خانقاهش كمتر از دويست نفر ديده نمي‌شدند،( و هرگاه ثروتمندي غذايي مطبوع براي وي مي‌فرستاد آن را نمي‌خورد بلكه به همسايگان مي‌بخشيد) از غايت شرم به حدّي بود كه در هنگام خفتن هرگز پاهايش را دراز نمي‌كرد. 

همواره بوي خوش از محفلش به مشام مي‌رسيد و هركه از محفلش بيرون مي‌آمد،مي‌گفت: اين رايحة روحانيت رسول(ص) يا يكي از عزيزاني است كه بدو منسوب است...

 

شاه عبدالله غلامعلي دهلوي ـ قدّس سرّه ـ شاهِ عارفان و سلطانِ مرشدان كامل و مظهر هدايت و يقين، شيخ المشايخِ ديار هند و وارث معارف و اسرار مرشد بزرگوار خويش مظهر جان جانان و زنده كنندة همة طريقه‌هاي قادريه، سهرورديه، كبرويه، چشتيه و نقشبنديه است.

وي به سال 1158 در قصبة « تباله » از توابع پنجاب متولّد شد و نسبش به حضرت علي (رض) مي‌رسد.

پدرش شاه عبد اللطيف، عارف و زاهد عظبم الشأن طريقة قادري بود كه از شاه ناصرالدّين قادري،قدّس سرّه، كسب طريقت كرده بود و چه بسا در حال ذكر و تسبيح خداي تعالی، سر به صحرا نهاده، از گياه تغذيه مي كرد، يك بار مدّت چهل روز خواب به چشمش راه نيافت و جز مقدار كمي غذا چيزي نمي‌خورد، با وجود اين قصد روزه هم نكرده بود.

ابن عارف ربّاني به سلسلة چشتيه هم انتساب داشت و پيش از تولّد شيخ عبدالله، در خواب حضرت علي (ع) را ديده و به وي فرموده بود: خداوند، به تو پسري عطا خواهد فرمود نامش را «علي» بگذار.

لذا پدرش پس از تولد وي او را «علي» نام نهاد و خود او چون به حد رشد رسيد، از نظر تكريم و احترام آن حضرت، خويشتن را «غلامعلي» ناميد و پدرش در عالم روحاني پيامبر بزرگوار (ص) را هم ديده بود كه به وي فرموده بود: فرزندت را عبد الله نام بگذار. از اينرو وي را عبد الله ناميد. شاه عبد الله بسيار با ذكاوت و هوشيار بود، چنانكه قرآن مجيد را در مدتي بسيار كو تاه حفظ كرد و چون به سيزده سالگي رسيد، پدرش او را فرستاد تا وي را به مرشد خويش، «شاه ناصرالدّين» معرّفي نمايد، ولي او هنگامي به دهلي رسيد كه شاه ناصرالدّين چهره در نقاب خاك كشيده بود. وي آنگاه به حضور شاه ضياءالله و شاه عبدالعدل از خلفاي خواجه محمّد زبير نائل گشت سپس به حضور خواجه ميرورد فرزند شاه ناصرالدّين و  مولانا فخرالدّين فخر جهان چشتي و ديگر مشايخ دهلي رفت و از محضر آنان كسب فيض كرد، تا در علوم معقول و منقول سرآمد روزگار شد.

شاه عبدالله در سنّ 22 سالگي در خانقاه حضرت جان جانان، قدّس سرّه، به خدمت اين شيخ پيوست و در حضور وي به طريقت قادريه گرويد (مولانا شمس‌الدّين مشهور به جان جانان مظهر، از مرشدان مشهور طريقت نقشبندي است كه در طريقت قادريه و چند  طريقت ديگر هم مرشد بوده است) و چون در عالم روحاني شاه نقشبند را هم ديده بود، به طريقت نقشبندي هم گرايشي پيدا كرده و به خاطرش گذشته بود كه بايد شيخ عبدالقادر(غوث الأعظم) هم راضي باشد، در همان حال وي را هم مشاهده نموده كه فرموده بود:« مقصود خداي تعالی است، برو، دريغي نيست ». وي پس از رحلتِ جان جانان به جاي وي منصوب شد و به ارشاد پرداخت. شاه عبدالله، عاشق پيامبر(ص) بود و در وجود شريفش چنان فاني شده بود كه هرگاه نام مباركش را مي‌شنيد، مضطرب گشته از خود بيخود مي‌گشت و علاقة زيادي به پيروانش و گفتار و كردار آن حضرت نشان مي‌داد و به سنّتهاي پسنديده و خصال نيكويش رغبت و گرايشي فراوان داشت.

...

  حضرت مولانا خالد ذی‌‌الجناحين شهرزوری در قصيده‌اي غرّا كه قبل از ورود به دهلي سروده است در مدح شاه عبدالله مي‌فرمايد:

 

... هزاران گل شكفتند از نسيم صبح، در يك‌دم

چو دلهاي مريدان از نگاه قطب ربّاني

چراغ آفرينش، مِهر برج دانش و بينش

كليد گنج حكمت، مخزن اسرار سبحاني

مِهينِ رهنمايان، شمع جمع اولياي دين

دليل پيشوايان قبلة اعيان روحاني

عبيدالله شاه دهلوي كز التفات او

دهد سنگ سيه خاصيّت لعل بدخشاني

امام اوليا، سيّاح بيداي خــدا بيني

نديم كبريا ، سبّاح درياي خداداني

يَمن شد گوئيا هندوستان از يُمن انفاسش

دمادم مي‌دمـد زو نفحـة انـفـاس رحمـاني

اگرچه مشعلستانش بود شهر جهان آباد

ولي از مشعلَش از قاف تا قاف است نوراني

ز اقصاي ختا تا غايت مغرب زمين امروز

نباشد هيچكس مانند او از نوعِ انساني

ز خورشيدِ كمالش نيست جز خفّاش بي‌بهره

بجز احـول نبيند كس در اين عالـم ورا ثـاني

پس از «مظهر» بجز وي در ضمير كس نشد مضمر

كمالاتي كه ظاهر گشت بر قيّوم  ربّاني

نزيبد مِهر را با فيض او لافِ جهـانگيـري

نباشد چرخ را با قدر او امكانِ همشاني...

سَبَق گويان سابق گر در اين ايّام مي‌بودند

به محفل مي‌نشستندش، به جان، بهرِ سبق خواني...

بزرگاني كه صد دفتر معارف گفته‌اند از بـر

به نزديكش همه هستند اطفالِ دبستاني

بسي چون «قطب بسطامي» و «منصور» است در كويش

«انا الحقّ» بر زبان هرگز نمي‌رانند و «سبحاني»

ز اقطاب جهان دعوي همشانيش مي‌زيبد،

سُها را گر سزد با مِهرِ تابان لاف رخشاني ! ...

اگر معمار لطفش، قصر ايمان را در اين آخر

اساس از نو نبستي روي بنهادي به ويراني...

نشد، با طول صحبت، ز اولياي يثرب و بطحا

ميسّر، آنچه از وي شد مرا، ناديده،  ارزاني

به جان شو بنده‌اش اي آنكه مي‌خواهي شدن آزاد!

ز تسويلات نفساني و تلبيسات شيطاني ...

لئيمي گفت: من در هندم و نشناسمش . گفتم:

مگر نقل ابوجهل و محمّد را نمي‌داني ؟ ...

تمنّاي قبولش دارم و دانـم كه نا اهلم

مدد يا روح شاه نقشبند و غوث گيلاني!

گريزان از نهيب بازِ نفسم صعوه‌سان سويت

زهي دولت، به لطف اين صعوه را گر باز گرداني

به خود كن آشنا چون كرديم از خويش بيگانه

عطاي احمدي فرما چو ما كرديم سلماني

بدانسان مظهري شد جان پاكت «جان جانان» را

به چشم اهل بينش اين زمان خود جان جاناني

ز جامِ فيض خود كن «خالد» درمانده را سيراب،

كه او، لب تشنة تيه است و تو ، بحرِ احساني.

 


ادامۀ مطلب
+  ساعت 8:25 بعد از ظهر     | 

 

اشاره: این مطلب به ذكر اسامی فرزندان، خلفا و منسوبان مولانا خالد اختصاص یافته است. نگاهی گذرا به اسامی منسوبان و خلفای مولانا خالد، عظمت این بزرگ‌مرد را بر همگان آشكار می‌سازد. در میان منسوبان و ارادتمندان  این بزرگوار اسامی علما و مشاهیر و مردان بزرگی مانند:سید محمود شهاب‌الدّین آلوسی زاده بغدادی(مؤلف تفسیر روح المعانی)،سید محمّدامین ابن العابدین(مفتی دمشق)،علامه ملا یحیی مُزُوری عمادی مشهور به سلطان‌العلماء ،شیخ شامل داغستانی(رهبر قیام داغستان علیه استعمارگران)،سید عبدالقادر جزایری و بسیاری دیگر به چشم می‌خورد:

 

                                                               

                                              فرزندان مولانا

 

مولانا، چهار پسر به نامهای بهاءالدّین محمّد، شمس‌الدّین عبدالرّحمن، شهاب‌الدّین و نجم‌الدّین و یك دختر به نام فاطمه داشته است. دو پسر اوّل و دوم چند روزی پیش از وفات مولانا و سومی نیز چند روز پس از مولانا، به مرض طاعون درگذشته‌اند.

نجم‌الدّین پس از پایان دوران تحصیل، نزد عمویش «شیخ محمود صاحب» اخذ طریقت كرده و به سیر و سلوك عرفانی می‌پردازد و سرانجام در سال 1270 هجری وفات می‌یابد. «محمّد» فرزند نجم‌الدّین پس از پدر، راه او را ادامه می‌دهد.

 فاطمه خاتون دختر مولانا در سال 1241 متولد شده است. او از لحاظ هوش و استعداد ذاتی، كم‌نظیر و در نویسندگی و سخنوری توانا بوده است. قرآن را از حفظ داشته و به زبانهای عربی و كُردی و فارسی و تركی سخن می‌گفته است. این زن عفیف و پارسا پیرو طریقت نقشبندی هم بوده و زنان بسیاری از محضرش استفاده برده‌اند. فاطمه به سال 1286 عازم حج شده و در «منی» وفات یافته است، جنازه‌اش را به مكة مكرّمه حمل نموده و در جنّت المعلی به خاك سپرده‌اند ـ طاب الله رمسها.

 

                                      منسوبان و مریدان مولانا خالد

 

استاد فقید«بابا مردوخ روحانی» در كتاب ارزشمند«تاریخ مشاهیر كُرد» در باب مریدان مولانا می‌نویسد:

وابستگان مكتب مولانا خالد به سه گروه تقسیم می‌شوند:

 ۱. كسانی كه محض تبرّك اخذ طریق كرده و اهل سلوك نبوده‌اند.

 ۲. كسانی كه مدتها زاویه نشین خانقاه بوده و از طریق سیر و سلوك و ادامة شغل متعارف صوفیه، اهلیت ارشاد پیدا كرده و از طرف مولانا مأذون شده‌اند و آنان را در اصطلاح، «خلفا» گویند.

 ۳. كسانی كه تمسّك كرده و اهل سیر و سلوك هم بوده‌اند، امّا به مرحلة كمال نتوانسته‌اند برسند.

اینك اسامی عدّه‌ای از گروه اوّل و دوم:

گروه اوّل، منسوبین مولانا:

۱. علامه ملا یحیی مُزُوری عمادی مشهور به سلطان‌العلماء ، 2. شیخ الإسلام مكّی زاده مصطفی عاصم افندی استانبولی، 3. سید محمّد اسعد (مفتی حِلّه)، 4. سید محمود شهاب‌الدّین آلوسی زاده بغدادی(مؤلف تفسیر روح المعانی)، 5. سید محمّد اسعد صدرالدّین حیدری(مفتی حنفیة بغداد)، 6. سید ابراهیم فصیح حیدری، 7. سید عثمان سندی نجدی، 8. سید خلیل سمین(نقیب سادات و اشراف طرابلس)، 9. سید محمّد طاهر افندی حسینی(مفتی قُدس)، 10. شیخ ابوالخیر دیاربكری، 11. شیخ عمر مجتهد دمشقی، 12. شیخ محمّد بن سلیمان (مؤلّف كتاب الحدیقة النّدیة)، 13. سید محمّدامین ابن العابدین(مفتی دمشق)، 14. عمر افندی غزّی(مفتی شافعیة شام)، 15. علّامه شیخ عبدالرّحمن روژبیانی(روزبهانی)، 16. سید عبدالعزیز افندی گیلانی(نقیب اشراف بغداد)، 17. سید عبدالله داغستانی، 18. عبدالله پاشا (حاكم عكّا)، 19. نجیب پاشا (والی شام)، 20. داود پاشا (والی بغداد)، 21. محمّد افندی (مفتی معرّة النّعمان)، 22. سید عبدالله حیدری ماورانی (مدرّس در بغداد)، 23. شیخ شامل داغستانی(رهبر قیام داغستان علیه استعمارگران)، 24. سید علی برزنجی (قاضی سلیمانیه)، 25. رسول زكی مدرّس، 26. سید محمّدامین سویدی (مدرّس در حلّه)، 27. شیخ ملا طاهر جزیری، 28. ملا اسعد افندی جلی كویی، 29. سید عبدالقادر جزایری، 30. ملا محمّد اربلی، 31. ملا عبدالله آمدی.

گروه دوم، خلفای مولانا خالد:

     1. شیخ اسماعیل انارانی (مأمور ارشاد در دمشق و جانشین مولانا در آنجا)، 2. شیخ عثمان سراج‌الدّین ته‌ویله‌ئی (مأمور ارشاد در كُردستان عراق)، 3. حاج ملا عبدالله جلی كویی، 4. شیخ محمّد فراقی، 5. شیخ عبدالقادر شمذینی، 6. شیخ اسماعیل شروانی، 7. شیخ محمود صاحب (برادر خود مولانا)، 8. شیخ احمد خطیب هولیری(اربیلی)، 9. شیخ محمّد خانی شامی، 10. شیخ محمّدصادق (مأمور ارشاد در مصر)، 11. شیخ عبدالله فردی (مأمور ارشاد در بیت‌المقدّس)، 12. عبیدالله افندی حیدری ماورانی (مفتی حنفیة بغداد)، 13. شیخ الشّیوخ شیخ عبدالغفور كاشتری، 14. ملا احمد كوله‌ساری مشهور به «مولانا» (از خاندان كمانگر)، 15. سید جواد سیاهپوش (ادیب و شاعر بغدادی)، 16. سید طه نهری، 17. شیخ ملا محمّد مجذوب عمادی، 18. شیخ اسماعیل بصری، 19. شیخ احمد قسطونی، 20. شیخ ملا هدایت الله اربلی، 21. شیخ محمّد عقره‌ای (مأمور ارشاد در جزیر و بوتان)، 22. تاج العلما شیخ خالد جزیری(مأمور ارشاد در دیاربكر)، 23. شیخ عبدالفتّاح عقره‌ای، 24. شیخ محمّد ناصح (افصح العلما)، 25. شیخ محمّدجدید بغدادی، 26. شیخ عبدالله ارزنجانی مكّی (مأمور ارشاد در مكة مكرّمه)، 27. شیخ خالد كُرد (مأمور ارشاد در مدینة منورّه)، 28. شیخ احمد غربوزی (مأمور ارشاد در ازمیر)، 29. شیخ عبدالغفور كُردی كركوكی (متصدی امامت و امور خانقاه مولانا در بغداد)، 30. شیخ حسن خطاط قوزانی، 31. شیخ محمّد بغدادی (امام جماعت همیشگی خانقاه مولانا)، 32. سید عبدالله افغانی هراتی، 33. شیخ محمّد هراتی، 34. سید احمد سردار سرگلو كركوكی، 35. شیخ احمد ضیاءالدّین گومشخانی، 36. سید عبدالغفور مشاهدی بغدادی، 37. شیخ محمود بن عُمر (مأمور ارشاد در عمادیه).

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

منابع:

۱. تاریخ مشاهیر كرد؛ بابا مردوخ روحانی(شیوا)، جلد اوّل، صفحات 307 ـ 309 ، چاپ اوّل، انتشارات سروش، تهران 1364 .

۲. نقشی ازمولانا خالد نقشبندی و پیروان طریقت او؛دكتر مهیندخت معتمدی؛ صص. 55 ـ 56 ؛ چاپ اوّل، انتشارات پاژنگ، تهران 1368 .

+  ساعت 8:20 بعد از ظهر     | 

 

                  ( به مناسبت صد و هشتاد و پنجمين سالروز وفات مولانا خالد)

... مولانا چهارشنبه شب بعد از نماز عشاء به ميان خانواده‌اش مي‌آيد و از يكايك آنان طلبِ بخشايش مي‌كند و اطّلاع مي‌دهد كه شب جمعه وفات خواهد يافت... صبح پنجشنبه كه خلفايش نزد او مي‌آيند، ابتدا سيّد اسماعيل خليفه‌اش از حال او مي‌پرسد، اما مولانا پاسخي نمي‌دهد و با دست اشاره مي‌كند كه خاموش باشند ... برايش آب مي‌آورند ولي او نمي‌آشامد و اشاره مي‌كند كه از دنيا روي برتافته و توجهش به خداي تعالی و مشغول ذكر اوست و چون از ملا عُمرِ مؤذن، بانگِ اذانِ مغرب را مي‌شنود، سه بار مي‌گويد: خداي حقّ است، « يا أيّتها النفس المطمئنة إرجعي إلی ربك راضية مرضية فادخلي في عبادي و ادخلي جنّتي» آنگاه شب جمعه سيزدهم ذي‌القعدة سال 1242 چشم از جهان فرو مي‌بندد و روح بزرگ وي به عالم ملكوت پرواز مي‌كند. فرداي آن شب با شركت جمع كثيري از اهالي دمشق مراسم تشييع جنازه به عمل مي‌آيد و پس از اداي نماز به امامت سيّد محمدامين عابدين؛ آن وجود مقدّس در تل نور جبل قاسيون در دل خاك به وديعه سپرده مي‌شود ـ قدس الله تعالی أسرارهُ العليّة.

سالها بعد به فرمان سلطان عبدالمجيد خان آرامگاهش را ( در سال 1258 هـ = 1842 م ) بنا كردند و تكيه‌اي هم در كنار آن ساختند كه بعدها نجيب پاشا والي شام آن را تعمير كرده و گنبد بالاي آرامگاه را مرمت و نوسازي نمود و خود مولانا قبلاً اين را پيش‌بيني كرده بود.

 

قطب الطریقه و ترجمان الحقیقه، عالم ربّانی و پیر روحانی، سر سلسلة طریقة نقشبندی و مسند نشینِ كمال عزّ و ارجمندی، مجدّدِ قرن سیزدهم، ضیاءالدّین ابوالبهاء مولانا خالد ذی‌الجناحین شهرزوری نقشبندی، وجودِ ارزنده‌ای بوده است سرشار از زیور علم و عرفان كه در مناطق كُردنشین چون آفتاب تابانی درخشید و در اندك مدّتی با پرتو انوارِ خود بخش زیادی از بلادِ اسلامی را روشنی بخشید.

مرحوم هدایت در تذكرة ریاض العارفین دربارة این بزرگ‌مرد چنین نوشته است:

« خالد بن احمد حسینی سلیمانیه‌ای؛ هو فخرالعارفین و زین السالكین، شیخ خالد در كمالات صوری و معنوی واحد، اصلش از اكراد سلیمانیه و در بغداد صاحب خانقاه و دستگاه، به صحبت علما و فضلای معاصرین رسیده و سالها در بادیة تحصیل و طلب دویده و در خدمت عرفا و مشایخ این عهد ریاضات كشیده تا بادة معرفت چشیده. همواره آستانش ملجأ فقیران و پیوسته محفلش مجمع امیران. به همّت و سخاوت معروف، به طاعت و عبادت موصوف. سلاسلِ بسیار دیده و طریقة نقشبندیة گزیده. اكنون سلسلة علیة نقشبندیه را به وجودش افتخار است و شیخ بالإستقلال و الإستحقاق آن دیار است. از بلاد بعیده طالبان خدمتش مخصوص، به تقبیل حضرتش می‌آیند و به مفتاح توجّه و التفاتش قفل گنجینة طلب می‌گشایند...»

 مولانا خالد از عشیرة میكایلی جاف است كه در سال تولّد او اختلاف است برخی 1192 و بعضی 1193 هجری قمری ذكر كرده‌اند...


ادامۀ مطلب
+  ساعت 3:49 بعد از ظهر     | 

 

الف) خاندان

 

عارف برگزیده و پیر به حق رسیده، شیخ محمّدعثمان، فرزند شیخ محمّد علاءالدّین، فرزند شیخ عمر ضیاءالدّین، فرزند قطب‌العارفین شیخ عثمان سراج‌الدّین نقشبندی تویلی است.

شیخ عثمان سراج‌الدّین تویلی، فرزند خالد آغا فرزند عبدالله آغا است و بنا بر آنچه فرزند ارشدش شیخ محمد بهاءالدّین در پشتِ نامه‌ای به برادر خود شیخ عمر ضیاءالدّین نوشته است، عبدالله آغا فرزند سیّد محمّد فرزند سیّد درویش فرزند سیّد مشرف فرزند سیّد جمعه فرزند سیّد ظاهر است. این سیّد ظاهر، از ساداتِ نعیم و سیّد حسینی است؛ او در حدود 700 سال پیش از این، از بغداد به چیای حمرین و از آنجا به اورامان كُردستان عراق مهاجرت كرده و در آنجا ساكن شده و از او فرزندانی به جا مانده است كه بعدها، از احترام و اكرام فراوانی برخوردار و به «آغا» مشهور شده‌اند.

حضرت شيخ محمّدعثمان سراج‌الدّين ثاني  

ب) تولّد و كودكی

 

شیخ محمّدعثمان در سال 1314 هـ.ق.(= 1896 م. و 1275 ش.)، در روستای «صفی‌آباد» واقع در 5 كیلومتری شهر «جوانرودِ كرمانشاه» از عفیفه زنی به اسم «نوریجان خانم» ـ كه دختر «حاج شیخ محمّدصادق وزیری سروآباد، ملقب به نایب‌الحكومه» بود ـ به دنیا آمد. چند سال پیش از تولّد محمّدعثمان، پدرش، شیخ علاءالدّین، به امر شیخ ضیاءالدّین، به روستای مذكور(صفی‌آباد) ـ كه در آن زمان ملك خانقاه بیاره بود ـ مهاجرت كرده و پس از مهاجرت، چند سال در آنجا ماندگار شده است.

 

ج) تحصیلات و عرفان

 

محمّدعثمان از همان آغاز كودكی همراه با برادرش مولانا خالد به امر پدرشان به تحصیل علوم دینی آغازید. وی از پنج سالگی، در مراسم ختم صوفیان شركت می‌جست و به همین دلیل، در اوایل نوجوانی، شیخ علاءالدّین، نظر به علاقه‌ای كه در او می‌بیند، وی را وارد كسب و سلوك می‌كند و تحت نظر خاص خویش قرار می‌دهد و از آن زمان به بعد، محمّدعثمان مدارج روحی را اندك اندك، طی می‌كند.

شیخ محمّدعثمان ادبیات عربی و فارسی را در مدارس دینی بیاره و دورود آموخت. تجوید و قراءت قرآن را از قاری مشهور« مصطفی اسماعیل مصری» و تفسیر را از « علامه سید حسین طاربوغی ساوجبلاغی» فرا گرفت و نیز « استاد شیخ ملا عبدالكریم خانه‌شوری» از اساتید علمی وی بوده است.


ادامۀ مطلب
+  ساعت 7:3 بعد از ظهر     | 

پيشتر شجره‌نامة حضرت شيخ سراج‌الدّين در وبلاگ درج شد، لازم ديدم نسب‌نامة معنوي ايشان(شجره‌نامة سلسلة نقشبندية) را هم در اينجا بياورم در اين شجره‌‌نامه، نام تمامي مرشدان طريقة نقشبندي خالدي مجدّدي از حضرت رسول اكرم(صلی‌‌الله عليه وسلّم) تا حضرت مولانا خالد شهرزوري(مرشد حضرت سراج‌الدّين) آمده است:

 


ادامۀ مطلب
+  ساعت 5:8 بعد از ظهر     | 

« نقشبندي طريقتي است منسوب به خواجه بهاء‌الدّين محمّد نقشبند بخارايي(791 ـ 717 هـ). ولي بهاءالدّين را بنيانگذار و مؤسس آن نمي‌توان شمرد، طريقة او به حقيقت دنبالة طريقة خواجگان است، طريقه و سلوكي كه خواجه يوسف همداني(535 ـ 440هـ) و خواجه عبدالخالق غجدواني(575 ـ493 هـ)، بنيان نهاده بودند...

اين طريقت بر سنّت و شريعت و دوري از بدعت استوار است و تأكيد دارد و همين باعث شده است كه در شرق و غرب جهان اسلام،گسترش يابد و به خصوص، روش عرفاني علما و فضلا و ادبا و فقهاي اسلام بشود؛ شيخ ابن‌حجر هيتمي (974 ـ 909 هـ.)، عالم و فقيه مشهور اهل سنّت گفته است:« الطريقة العلية السالمة من كدورات جهلة الصوفيه، هي الطريقة النقشبندية »...


ادامۀ مطلب
+  ساعت 6:43 بعد از ظهر     |