الحمدلله ربّ العالمين و العاقبة للمتّقين و الصلوة و السّلام علی خير خلقه محمّد و آله و اصحابه اجمعين.

 

نقشبنديه عجب قافله سالارانند

که برند از ره پنهان به حرم قافله را

از دل سالک ره جاذبۀ صحبتشان

میبرد وسوسۀ خلوت و فکر چله را

همه شيران جهان بستۀ اين سلسله‌اند

روبه از حيله چه سان بگسلد اين سلسله را ؟

                               «مولانا عبدالرّحمن جامي»

 

 

شرح حال مختصر پيشوايان طريقت نقشبنديۀ مجدّديّۀ خالديۀ عثمانيه

 ( از آغاز تا شيخ محمّدعثمان سراج‌الدّين ثاني)

 

توضيح:  

    اين مطلب نخستين بار در 9/12/85 در حوزۀ علمي،عرفاني عرفان آباد تركمن صحرا (هيئت مديرۀ جلسۀ رضوان) بر اساس كتاب « نقشي از مولانا خالد نقشبندي و پيروان طريقت او» تهيه و سپس در 23/1/88 به همّت مدير وبلاگ نقشبنديه ويرايش و توضيحاتي كوتاه بدان افزوده  شده است.

چنانكه اشاره شد كلّ مطلب ـ جز توضيحاتي كوتاه دربارۀ برخي از مشايخ و شرح حال شيخ محمّدعثمان سراج‌الدّين ثاني (كه از كتاب بر پهنۀ ياد گرفته شده) ـ مأخوذ است از كتاب ارزشمند «نقشي از مولانا خالد نقشبندي و پيروان طريقت او» از دكتر مهيندخت معتمدي (تهران،نشر پاژنگ،1369).

 

 

1. حضرت سيّدالمرسلين، فخر عالم،ابوالقاسم محمّد رسول الله، صلّی الله عليه و سلّم

 

   روزگاری که تاريکی جهل و بت پرستي بر همه جا سايه افکنده بود، عالم هستي در انتظار باران رحمت الهي ميسوخت، دست آفرينش ارزندهترين گوهر دريای خلقت را به جهان بشريت عطا فرمود و با تولّد پيامبر، اين انسان کامل، عالم انسانيت، راه کمال پيمود.

   نام شريفش محمّد فرزند عبدالله(1) است و به قول اکثر تاريخ نويسان در سحرگاه روز دوشنبه دوازدهم ربيع الاول سال عام الفيل که برابر با چهل و دومين سال سلطنت انوشيروان، شهريار ساساني است در مکه تولد يافت.

   مادرش آمنه دختر وهب بن عبدمناف بن زهره بن کلاب مرّه، از سادات قريش، قائد و پيشوای بني زهره بود.

   پيامبر وقتی که چشم به جهان گشود، نگاهش به سوی آسمان بود، مادرش، نوری ديد که همه جا را روشن کرد. پدرش عبدالله پيش از تولد پيامبر وفات يافته بود.

جد وی عبدالمطلب، نام شريفش را محمّد گذاشت که محبوب خدای بود، نخستين بار ثويبه کنيزک عمويش ابولهب و پس از وی حليمه دختر ابوذؤيب سعديه او را شير دادند و رسول گرامی، صلّی الله عليه و سلّم، چهار سال نزد حليمه در ميان قبيله بنیسعد به سر برد. آنگاه حليمه وی را به مکه و نزد مادرش بازگردانيد.

آمنه، يگانه فرزندش را به قصد ديدار داييهای پدرش عبدالله که در مدينه بودند، بدانجا برد و ام ايمن در اين سفر همراه آنان بود و هنگام مراجعت به مکه، آمنه بيمار شد و در «ابواء» وفات يافت و حبيب خدا را در حالی که بيش از شش سال از سن شريفش نميگذشت، تنها گذاشت.

ام ايمن پيامبر را به مکه باز گردانيد و به جد بزرگوارش، عبدالمطلب سپرد و رسول گرامی تا سن هفت سالگی تحت سرپرستی وی قرار گرفت و چون عبدالمطلب چشم از جهان فرو بست، ابوطالب عموی پيامبر بدين شرف بزرگ نايل گرديد و چون به کار تجارت اشتغال داشت، در سفرهايش به شام، حضرت محمد،صلّی الله عليه و سلّم، را به همراه خويش میبرد.

   چون آن حضرت، نه يا دوازدهمين بهار زندگی را آغاز کرد، در يکی از اين سفرها هنگامی که کاروان به محلی به نام «بصری» رسيد ، بحيرای راهب علامات پيامبری را در سيمايش مشاهده کرد. آنگاه رو به عمويش نموده گفت: « از او بسيار مواظبت کنيد که پيامبر است» و همواره پاره ابری بر بالای سرش سايه گستر بود. سالها گذشت و پيامبر(ص) بارها به شام سفر کرد و چون يکی از زنان اصيل و توانگر مکه به نام خديجه دختر خويلد بن سعدبن عبدالعزی بن قصی شهرت امانت داری آن حضرت را که به محمّدامين معروف شده بود،شنيد، کارهای تجارتی خويش را بدو سپرد و در سفرهايش به شام، ميسره غلام خويش را همراه او کرد. ميسره درستکاری و امانت داری آن حضرت را مشاهده کرد و چون ماجرا را براي بانوی خويش باز گفت، خديجه خواهان ازدواج با او شد و در سن جهل سالگی به عقد ازدواج پيامبر که 25 سال و اندی از سن مبارکش می گذشت، در آمد.

در سن 35 سالگی رسول اکرم،صلّی الله عليه و سلّم، قبيلۀ قريش به تعمير خانۀ کعبه پرداختند. و در قرار دادن حجرالاسود در محل مناسب، اختلاف پيدا کردند، تا عقيده بر اين قرار گرفت که حضرت رسول، صلّی الله عليه و سلّم، آن را در ديوار کعبه نصب نمايد و پيامبر به دست خود حجرالاسود را در محل فعلی قرار دادند. پيامبر، همواره خلوت میگزيد و با خدای بیهمتا به راز و نياز میپرداخت. اغلب اوقات به جبل نور میرفت و در غار «حرا » به عبادت مشغول میشد و چون زمان وحی نزديکتر  میگشت بر هر سنگ و درختی که گذارش میافتاد،آن سنگ يا درخت، او را مخاطب ساخته به زبان فصيح میگفت: درود بر تو باد اي پيامبر خدا !  و چون باز پس مینگريست، شبح يا نقش خيالی به چشمش نمیآمد. گاه آوازی میشنيد و نوری مشاهده ميفرمود ولی کسی را نميديد، سالهای حياتش به چهل رسيده بود تا اينکه شبی که سياهی آن به فروغ سپيدهدم میپيوست، ناگاه آبشاری از نور به درون غار حرا فرو ريخت و شخصی بر وی ظاهر شده گفت: «يارسول الله، من جبرئيلم و تو پيامبر خدائي، اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ ... بخوان به نام پرودگارت... (علق/1) » فرمود: من، خواندن نمیدانم.  فرشته باز گفت: بخوان، بخوان قرآن را به نام پروردگارت که آفرينندۀ جهان است و انسان را از علق آفريد. بخوان که پروردگارت کريمترين کريمان است، خدائی که انسان را به وسيلۀ قلم نوشتن آموخت وبه او آنچه را که نمیدانست ياد داد.

پيامبر به نزد خديجه بازگشت و آنچه را که بر وی گذشته بود با او در ميان نهاد، او نيز فرمودۀ حضرت را تصديق کرد و نخستين کسی بود که ايمان آورد و با آن حضرت به نزد پسر عمويش ورقة بن نوفل رفت و او را از ماجرا آگاه ساخت. نوفل فرمودۀ پيامبر را تصديق کرده گفت: آن شخص جبرئيل امين است که بر حضرت موسی(ع) هم نازل شده است.

   نخستين کسانی که بعثت پيامبر را پذيرفته، اسلام آوردند از بانوان خديجه، از مردان ابوبکر، رضی الله عنه، از جوانان علی، رضی الله عنه، و از موالی زيد بن حارثه و پس از آنان بلال و چند نفر ديگر  بودند. در سيزدهمين سال بعثت گروهی از اهالی مکه به مخالفت پيامبر برخاستند تا آنکه حضرت رسول، صلّی الله عليه و سلّم، ناچار به ترک مکه شد و به يثرب مهاجرت فرمود و آنجا را از اين تاريخ «مدينة النّبي» يا «مدينة الرّسول» و به اختصار مدينه ناميدند و اين تاريخ که برابر با سال 622 ميلادی بود رسماً مبداء تاريخ مسلمين قرار گرفت، پس از هجرت، قبلۀ مسلمين تغيير کرد و به جای بيتالمقدس،کعبه قبلهگاه گرديد. پيامبر، پس از ورود به مدينه بيش از پيش به نشر شريعت كوشيد و با  کفار به جنگ و مبارزه پرداخت. در سال اوّل هجرت، گفتن اذان در مساجد آغاز شد و در سالهای بعد، جنگهای احد، خندق، حديبيه، حنين، و تبوک به وقوع پيوست که در نتيجۀ آنها مسلمين به فتوحاتی از جمله فتح مکه در سال هشتم هجری نائل شدند و به فرمان پيامبر، صلّی الله عليه و سلّم، بتها را شکستند و به تدريج قبائل عرب به اسلام گرويدند و دين مبين اسلام سراسر عربستان را فرا گرفت.

در دهمين سال هجرت، حضرت با گروهي از ياران برای آخرين بار به زيارت کعبه رفت، اين حج را «حجة الوداع» ناميدند. در اواخر صفر سال يازدهم هجری رسول گرامی در خانۀ زينب دختر جحش که همسرش بود بيمار شد و به خانۀ ميمونه همسر ديگرش انتقال يافت. در آنجا همسران ديگر پيامبر، صلّی الله عليه و سلّم، گرد آمدند و با موافقت يکديگر آن حضرت را به خانۀ عايشه انتقال دادند و سرانجام ـ به گفتۀ اکثر مورخين ـ پس از دوازده روز بيماری، در روز دوشنبه 12 ربيع الاول سال يازدهم هجری رحلت فرمود. و پس از انجام مراسم غسل و تکفين در همانجا که روزهای بيماری را گذرانده بود، بستر بيماريش را برداشته و تن مقدّس و پاکش را به خاک سپردند و به علت گسيختن رشتۀ وحی و رحلت بزرگترين انسان روي زمين و مهتر اولاد آدم، جهان سوگوار شد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

1. عبدالله بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبدمناف بن قصي بن كلاب بن مرة بن كعب بن لؤي بن غالب بن فهر بن مالك بن النضر بن كنانه بن خزيمه بن مدركه بن الياس بن مضر بن نزار بن معد بن عدنان.

 

2. ابوبکر صدّيق، رضی الله عنه

 

   افضل البشر بعد از رسول اکرم، صلّی الله عليه و سلّم، ملقّب به صدّيق اکبر و عتيق، پدر عايشه، رضی الله عنها، که مدّت چهل سال شرف مصاحبت پيامبر، صلّی الله عليه و سلّم، را داشت، چون پيامبر رحلت فرمود، وی اندوهگين بر بالين رسول گرامی، صلّی الله عليه و سلّم، آمد و در حالی که میگريست، گفت: « عشت طيباً و مت طيباً، ما اطيبک حياً و ميتاً، آمنتُ بکَ ميتاً کما آمنتُ بک حياً » (پاك زيستي و پاك درگذشتي،در زندگي و مرگ چه پاك و خوشيوئي! به تو ايمان مي‌آورم در حال مرگ، همچنانكه در روزگار زندگانيت به تو ايمان آوردم).

   در قرآن کريم آيۀ «... فَسَوْفَ يَأْتِي اللّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ : پس خداوند گروهى را خواهد ‏آورد كه آنان را دوست مى‏دارد و آنان هم او را دوست مي‌دارند (مائده/54) » در شأن حضرت ابوبکر، رضی الله عنه، شرف نزول يافته است.

   وی دو سال و چهار ماه پس از واقعۀ عاملالفيل ولادت يافت، مادرش ام الخير سلمی دختر صخر بن عمر بن کعب بن تميم بن مرّه است و دختر عم ابوقحافه (پدر ابوبکر ) بود.

از مردان، ابوبکر، رضی الله عنه، نخستين کسی است که به پيامبر، صلّی الله عليه و سلّم، ايمان آورد، زيرا در سيمايش نوری مشاهده کرد که بيش از پيش بود و به فراست در يافت که وحی بدو نازل شده است. ابوبکر، رضی الله عنه، نخستين خليفه از خلفای راشدين میباشد و تنها کسی است که در مهاجرت پيامبر، صلّی الله عليه و سلّم، به مدينه همراه وی و در غار ثور يار او بوده و آيۀ « ثَانِيَ اثْنَيْنِ إِذْ هُمَا فِي الْغَارِ (توبه/40) » در بارۀ اوست و از اين رو ابوبکر، رضی الله عنه، به « يار غار» معروف شده است و از عشرۀ مبشّره است (ده تني كه پيامبر(ص) به آنان مژدۀ بهشت داده)، هم اوست که در محضر رسول گرامی،صلّی الله عليه و سلّم، به سبب کمال فضيلت و درايت و احاطهاش بر علوم، میتوانست فتوی دهد، چنانکه حضرت دربارۀ وی فرموده است: «ما طلعت الشمسُ و لا غربت علی احد افضل من ابی‌بکر الّا ان يکون نبی» (آفتاب بر كسي برتر از ابوبكر نتابيده و غروب نكرده،مگر اينكه آن كس پيامبر باشد).

   ابوبکر، رضی الله عنه، سخنان جبرئيل را با پيامبر میشنيد، اما او را نمیديد و چون تمام اموالش را در راه خدا بخشيد و چيزی از آن برای خود باقی نگذاشت، جبرئيل فرود آمد و پيامبر را گفت: « يا محمّد! از سوی حق تعالی ابوبکر را سلام برسان و او را بگوی که پروردگارت میفرمايد: آيا در اين فقر و مسکنت از من راضی هستی يا نه؟ ». ابوبکر، رضی الله عنه، گريست و گفت: «من از خدا راضی باشم يا نه؟، من از او راضيم، آری، از او راضيم».

   وی قرآن را جمع آوری کرد و آن را به حفصه دختر عمر ، رضی الله عنه ، و همسر پيامبر،صلّی الله عليه و سلّم، سپرد و در بسياری از غزوات همراه پيامبر، صلّی الله عليه و سلّم، بود.

   ابوبکر، رضی الله عنه، در يازدهمين سال هجرت پس از رحلت پيامبر، صلّی الله عليه و سلّم، به خلافت رسيد و در سال سيزدهم، شب سهشنبه 22 جمادی الاخری، بين نماز مغرب و عشاء در سن 63 سالگی وفات يافت. مدّت خلافتش دو سال و چهار ماه بود و آرامگاهش به حرمت رسول اکرم ، صلّی الله عليه و سلّم، فرودتر از مرقد پاک و منوّر اوست.

 

 

3. سلمان فارسی، رضی الله عنه

 

   ابو عبدالله سلمان از اصحاب بزرگ پيامبر، به سلمان الخير مشهور بود. وی اصلش از اصفهان بود، از قريه ای به نام «جی» و مانند نياکان خويش دين مجوسی داشت.

   پدرش دهقان بود، روزی وی را به طلب کاری به مزرعه فرستاد، در آنجا گذارش به کليسای نصاری(مسيحيان) افتاد که جمعی در آنجا به عبادت مشغول بودند، سلمان چنان تحت تأثير اين نيايش قرار گرفت که با آنان به عبادت پرداخت و پرسيد: منشاء و ريشۀ اين دين کجاست؟ گفتند در شام، آنگاه راهی آن ديار شد و در جستجوی کسی بود که وی را رهبری کند، از شهرهای موصل و نصيبين ديدن کرد و در کليساهای نصاری به خدمت مشغول شد ولی مطلوب خويش را نمیيافت، سرانجام به عموريه رفت و در آنجا از راهبی که در حال احتضار بود شنيد که در سرزمينی که دارای نخلستان است پيامبری بر دين ابراهيم مبعوث خواهد شد که صدقه نمیستاند ولی هديه میپذيرد و نشان مهر نبوت در ميان دو کتف اوست.

   سلمان همراه قبايلی از بنیکلب راهی سرزمين عربستان شد و چون به وادی القری رسيد، وی را اسير کرده به مردی يهودی فروختند و او در نخلستان به کار مشغول شد تا اينکه مردی از بنیقريظه از مدينه بدانجا آمد و او را از صاحبش خريده با خود به مدينه برد. سلمان نشانههائی را که در عموريه از آن راهب نصرانی شنيده بود در پيامبر، صلّی الله عليه و سلّم، يافت و به دين اسلام گرويد. رسول اکرم وی را از صاحبش خريد و آزاد کرد.

   بعدها اگرچه حضرت عمر، رضی الله عنه، وی را والی مدينه ساخت، اما سلمان از دسترنج خويش میزيست و حقوق خود را به فقرا مي‌بخشيد، از کسی چيزی نمیگرفت و خانه و کاشانهای نداشت، همواره در سايۀ ديوارها و نخلستانها به سر می برد و با زنی از اهالی کنده ازدواج کرد و در اغلب غزوات در التزام پيامبر بود و در غزوهای به پيشنهاد او بر گرد مدينه خندقی کندند که بعدها به غزوۀ خندق معروف شد.

   سلمان تا زمان رحلت پيامبر، صلّی الله عليه و سلّم، در خدمت او بود و به سال 35 يا 36 هجری در اواخر زمان خلافت عثمان، رضی الله عنه، در مدائن وفات يافت(1) و در همانجا به خاک سپرده شد و به قولی در عهد خلافت، عمر رضی الله عنه، در گذشت.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1. به قول مؤلف «الأنوار القدسيّه» وفاتش به سال 34 يا 36 هجري در محّلي به نام «داءالبطن» در مدائن اتفّاق افتاده است.

گويند چون وفاتش نزديك شد،همسر خويش را گفت:مقداري مشك در خانه است،آن را با آب بياميز و در اطراف من بپاش كه اكنون قومي خواهند آمد. وي چنان كرد و چون بيرون آمد،صداي او را شنيد كه گفت:« السّلام عليك يا رسول الله» و چون به نزد او رفت،چشم از جهان فرو بسته بود.

 

 

4. قاسم بن محمّد بن ابیبکر، رضی الله عنه

 

   وی از تابعين بزرگ و کنيهاش ابو محمّد است و پسر خالۀ امام زين العابدين، رضی الله عنه، بوده است. مادرش يکی از دختران يزدگرد ساسانی(1) است.

   گويند در مدينه از او فاضلتر کسي نبود و احاديث بسياری بدو نسبت دادهاند و يکی از فقهای هفتگانۀ اين شهر بوده است. سال وفاتش به درستی معلوم نيست و گويا در يکی از سالهای 102 تا 112 هجری به سن 70 سالگی در حالی که بينائی خويش را از دست داده در محلی به نام قديد(در بين مكّه و مدينه) وفات يافته و وصيت کرده بود با همان جامهای که نماز میخوانده است به خاکش بسپارند. مؤلف شذرات تاريخ وفاتش را سال 101 و 102 و 108 هجری ذکر نموده است.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1. يزدگرد ساساني داراي سه دختر بوده است:يكي از آنان همسر امام حسن و مادر امام زين‌العابدين است و ديگري زوجۀ محمّد بن ابي‌بكر و مادر قاسم و دختر سوم همسر عبدالله بن عمر و مادر سالم از مجتهدين نامي است.

 

 

5. امام جعفر صادق، رضی الله عنه

 

   جعفر بن محمّدباقر بن علی بن حسين بن علی بن ابيطالب، رضی الله عنهم، مکنّی به ابو عبدالله و ابو اسماعيل و ملقب به صادق در سال 80 هجری در مدينه ديده به جهان گشود. مادرش «فروه» دختر قاسم بن محمّد بن ابیبکر صدّيق است.

   امام جعفر صادق، رضی الله عنه، در زهد و تقوی و علوم متداول يگانۀ روزگار بود، و او را به سبب امانت داری و صدق گفتارش «صادق» لقب دادهاند و از تابعين بزرگ بود و در علوم پايگاهی بلند داشت. بسياری از بزرگان عصر بخصوص امام ابوحنيفه و امام مالک از محضرش استفاده بردند و نيز جابر بن حيّان طرسوسی کيمياگر معروف و دانشمند بزرگ اسلامی افتخار شاگردی او را داشت. او رسائل استاد خويش را در مجموعهای گرد آورده که در کشف الظنون از آن سخن به ميان آمده است. وفات امام جعفر صادق،رضی الله عنه، به سال 148 هجری اتفاق افتاده و در گورستان بقيع مدفون است.

 

 

6. بايزيد بسطامی، قدّس سرّه

 

   ابويزيد طيفور بن عيسی بن آدم بن سروشان ملقب به «سلطان العارفين» در عصر خويش يگانۀ روزگار و از خلفای بزرگ امام جعفر صادق بوده است. جدّش از آتش پرستی به دين اسلام گرويده و از اقران يحيی بن معاذ رازی از فضلای قرن سوم بود. بايزيد مدّت سی سال به مجاهدت و رياضت مشغول بود و پيران بسياری را خدمت کرد تا بدانجا رسيد که جنيد در بارۀ وی گفت: بايزيد در ميان ما چون جبرئيل در ميان فرشتگان است.

   يحيی بن معاذ بدو نوشت که من از بسيار نوشيدن بادۀ محبت مست شدهام، بايزيد در پاسخ نوشت: ديگری را جز تو چاره چيست که دريا دريا از اين باده نوشيده و هنوز تشنه کام است ؟ خود چنين گويد که: شبی در محراب پايم را دراز کرده بودم، آوازی شنيدم که هر که با پادشاهان نشيند، شايسته است شرط ادب نگاهدارد. وفاتش در سال 261 و به قولی 264 هجری اتفاق افتاده است. و به قول صاحب شذرات هنگام وفات 73 ساله بوده است.

از سخنان اوست: خدا را به خدا و جز وی را به نور او شناختم و نيز گويد: « الدنيا لإهلها غرورٌ فی غرور و الآخرة لإهلها سرورٌ فی سرور و محبت الله لإهل محبته نورٌ علی نور».

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ادامۀ مطلب را در صفحۀ بعد بخوانيد!

  

صفحات:  

[۱] [۲] [۳] [۴] [۵]