اشاره: مخالفين عرفان مي‌گويند كه: عارفان به اسقاط تكاليف معتقدند و اسقاط تكاليف به اين معناست كه هنگامي كه انسان به كمال برسد ديگر تكاليف و فرايض شرعي از وي ساقط مي‌شود و لزومي ندارد كه عبادت كند و به اوامر و نواهي شرعي پايبند باشد.

در اين مقاله با استناد به سخنان تني چند از عارفان بزرگ ثابت شده است كه مراد از اسقاط تكاليف برداشته شدن و رفع تكاليف و عبادات نيست بلكه منظور اين است كه سختي انجام عبادات و تكاليف براي عارفان از ميان مي‌رود و آنها از انجام عبادت لذّت مي‌برند و در واقع اين كلفت و دشواري انجام فرايض است كه ساقط مي‌شود نه خود تكاليف و فرايض.

در اين مقاله همچنين كوشيده شده است كه دربارة مفهوم «ملامتي بودن» توضيح داده شود.

 

ملامتی بودن واسقاطِ تكاليف

    اين دو مسئله از مسائلی است كه فهم نشده و موجب گمراهی گشته است،آنچه در پی مي‌آيد، مفهومِ «ملامتی بودن» ومُراد از «اسقاط تكاليف» را روشن مي‌سازد:

« ملامتی اين باشد كه در دوستی خدا هر چش پيش آيد باك ندارد واز ملامت نه انديشد.[1]» مُريد،« بايد كه ملامتی صفت باشد و قلندرسيرت، نه چنانك بيشرعی كند و پندارد كه ملامت است، حاشاو كلّا آن راه شيطان و دلالت اوست و اهل اباحت را از اين مزلّه بدوزخ برده‌اند. ملامتی بدان معنی باشد كه نام و ننگ، مدح وذمّ و ردّ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌و قبول خلق بنزديك او يكسان باشد، و بدوستی و دشمنی خلق فربه و لاغر نشود،و اين اضداد را يكرنگ شمرَد. اين ضعيف گويد:    

زان روی كه راه عشق راهی تنگ است

نه با خود‌‌مان صلح و نه با كس جنگ است

شـد در سر نام وننگ عـمر همه خـلق       

ای بيـخبران چـه جـای نام و ننگ است؟[2] ».

امّا در‌بارة اسقاط تكاليف:«از غزّالی سؤال مي‌كنند كه آيا اشتغال به تكاليف شرعی برای سالك موجب نمي‌شودكه وی از نزديك شدن به حقّ باز ماند؟ غزّالی جواب مي‌دهد: نه، حتّی كسی هم كه به مقام ولايت و دوستی حق تعالی رسيده است، باز احتمال دارد كه فريب شيطان را بخورد [دم به دم ما بستةدام نَويم/ هر يكی گر باز و سيمرغی شويم [3]  و لذا نبايد دست از نماز و عبادات ديگر بردارد، در مورد اذكار نماز هم، غزّالی مي‌گويد كه در حقيقت گفتن اذكار نماز تكليف (به معنی كلفت وسختی كشيدن) نيست،ذكر گفتن برای كسی كه عاشق خداوند است مانند غذا خوردن برای شخص گرسنه است، و همانطور كه گرسنه از خوردن غذا لذّت مي‌برد، وَ‌لی هم از ذكر گفتن كه در واقع غذای جان اوست، لذّت مي‌برد، پس اصلاً تكليف و تكلّف در آن نيست [4] ».

    دركتاب الفتح الرّباني، از قول امام شيخ عبدالقادر گيلاني،آمده است:« ...عن النّبی صلّی الله عليه وسلّم،انّه قال:« أنَا و الأتْقياءُ مِنْ اُمَّتی بُرَآءُ مِنَ التّكلّفِ ». التّقی لا يتكلّف عبادة الحقِّ عزّوجلّ لأنّها صارَت طَبعه،فَهو يعبدالله بظاهره و باطنه بغير تكلّف منه[5] ».

    در كتاب شرح تعرّف آمده است:« گروهی مبتدعان خويشتن از اين طايفه[(عارفان)] نمودند و مذهب اباحت پيدا كردند و گفتند كه به مقامی رسيديم از قرب حق عزّو جل كه خدمت[(عبادت)] از ما بر‌خاست. و متحقّقان اين مذ‌هب [(مذهب صوفيّه)] مر ايشان را كافر داشتند. و گروهی متعنّتان اندر اين طايفه، بهانه يافتند بر اين سخن و گفتند:« كه مذهب ايشان آن است كه چون دوستی بنهايت رسد،خد‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌مت برخيزد، از بهر آنكه خدمت از بهر قُرب است،چون به محل قُرب رسيد،خدمت مُحال است»؛ اين همه ضلالت و بدعت است و مجوِّز اين كافر است؛ و اهل معرفت از اين بيزاراند. مذهب ايشان آن است كه هر چند بنده كرامت و قرب بيش يابد به آداب مؤاخذ‌تر گردد از بهر آنكه بی ادبی علّت زوال قرب است. بي‌ادبان را به قرب راه ندهند پس محال باشد علّت وجودِ قُرب ادب باشد، و باز قُرب، ادب را برگيرد و خلاف نيست ميان خلق كه قريب‌ترين خلق به حقّ عزّو جل پيغامبرانند،و از پيغامبران‌ـ صلوات الله عليهم‌ـ امر و نهی بر‌نخيزد؛ محال باشد كه از دونِ ايشان برخيزد. پس هر كه اين بر اولياء روا دارد، اولياء را از انبياء در گذارد؛ واين كفر است ... . پس اگر اين سخن [( اسقاطِ تكاليف )] از بزرگی از جملة اين طائفه [(اولياء)] درست گردد كه وی آن گفته است كه بنده به مقامی رسد كه عمل از وی برخيزد، مر اين را تأويل است و آن آن است، والله اعلم، كه شايد كه بنده از خوف خدای عزّ وجل يا از جلالت و عظمت وی يا از هيبت يا از محبّت وی و آنچه بدين ماند از ساير معانی معاتب گردد؛ يا چون مُخبلی يا چون مجنونی گردد يا به حالتی گردد كه خطاب از وی برخيزد، آن برخاستن عمل از بهرِ برخاستن خطاب باشد نه از بهر بزرگی مقام. و وی بدان ترك عمل معذور باشد نه مشكور، و اين را به شريعت اصلی است. نبينی كه"ابو طيبه"خون پيغامبر عليه السلام بخورد، وآن خون بر وی حرام بود؛ ولكن فرط محبّت او را بدان آورد، اندرحيرت محبّت متحيّر‌گشت حَدِّ امرفراموش كرد؛ بدين معذور گشت و نيز كرامت يافت،تا مصطفی گفت ـ صلّی الله عليه وسلّم‌ ـ : حرّمت بدنكَ علی النّار... . ودگر آن است چون مصطفی عليه السلام پيش جنازة عبدالله ابن ابی بايستاد تا بر وی نماز كند به خبر چنين است: فجاء عُمَر و جاوَز الصفوف و وقف بين يدَی رسول الله و بين الجنازة و وضع يده علی صدر رسول الله وقال يا رسول الله اَ تُصلّی علی هذا المنافق وقد قال يوم كذا وكذا. عتاب نيامدش و لكن بر موافقت وی امر آمد: وَ لا تُصَلِّ عَلی أحدٍ مِّنهم مّاتَ أبَداً . مصطفی عليه السلام بازگشت و گفت: صلّوا عَلی صاحبكم...  و چون خلاف نيست كه اگر كسی را پريان بترسانند يا زيانی رسد يا غمی يا بلايی يا عقل از وی زايل گردد و خطاب از وی زايل شود،شريعت از وی برخيزد. پس هر كس كه مَرو را اين غلبات وحيرت از جهت حق تعالی افتد اوليتر كه شريعت از وی زايل گردد كه سلطان حقّ از همه سلطانها غالب‌تر؛ واين زوال خطاب از وی هم شريعت باشد؛ امر شريعت است كه تا بنده عاقل است ومميّز است و مختار است او را به احكام شريعت بگيرند ونيز هم امر شريعت است كه چون عقل از وی زايل گردد و از حدّ تمييز واختيار بيرون شود تكليف از وی بر دارند... پيری بوده‌است به مَرو از بزرگان كه مر وَرا"ابوحامد دوستان"گفتندي.اين حال مر اورا پيش‌آمد.و مراين ابو حامد را كرامات بودي...پس حال اين ابوحامد به آخر چنان گشت كه از نماز بماند نه از بهر ترك شريعت را؛ لكن تعظيم خداوند تعالی را كه بر دل وی غالب گشت تا چون طهارت كردی و روی به قبله‌ آوردي،دست برداشتی وخواستی كه تكبير كند گفتی الله، پيش از آنكه أكبر گفتی بيهوش گشتی و بيفتادي. اين از تعظيم افتاده بود وَرا نه از بهر خوار داشت شريعت را. ‌و ‌شايد مر اين سخن [(اسقاط تكاليف)] را تأويلی دگر باشد، و آن آنست كه بنده به مقامی رسد كه كار از وی برخيزد. مراد از اين نه برخاستنِ عمل باشد،چه برخاستن رنج عمل باشد. چون،رنجِ كار برخيزد،چنان باشد كه كار برخاسته باشد... و هركه بردل عزيز باشد،خدمتِ وی برتن آسان باشد، تا عام را به شمشير به خدمت بايد آوردن و مَر خاص را،اگر ساعتی از خدمت باز داري،جان از وی جدا گردد،اين است معنی قول خدای عزّوجل كه مصطفی(ص) را،گفت: طه ما أنْزَلْنا عَلَيْكَ القُرآنَ لِتَشْقي.و مصطفی(ص) از خوشی مشاهدتِ دوست،چندانی قيام آورد تا هردو پايش بياماسيد، امر آمد كه: بس! برتن،چندين رنج منه!  [6] ».

 به بيانی ديگر،« عارفان،پس از فنا و ادراكِ حقايقِ عالمِ‌غيب،حتّی عبادات ظاهری آنها نيز ديگر در شمار تكاليف شرعی نيست و هرچه از آنها سر مي‌زند، از حقّ است.[7] »:

چون اشارت‌هاش را برجان نهی         

در وفای آن اشارت جان دهي

پس، اشارت‌های اسـرارت دهـد         

بـار، بردارد ز تو، كارت دهـد

حـاملي، محمـول گرداند تـو را           

قـابلي، مـقبول گـرداند تو را.[8]

اولـيا، اصحابِ كهفند ای عنـود!        

در قـيام ودر تقلـّب، هُـمْ رُقـود

 مي‌كشدشان بی تكلّف، در فـعال      

 بي‌خبر،ذات‌َالـيَمين ذاتَ‌الشِّمـال

چيست‌آن ذاتَ‌اليَمين؟فعلِ حَسَن 

چيست‌آن ذاتَ‌الشِّمال؟اشغالِ تَن[9] .

   به همين ترتيب، مي‌توان تعريفِ عارفان و مُراد آنان را از« زهد »،« ترك دنيا »،« علم » ،« عقل » و برخی مفاهيم ديگر در كتب و آثار عرفانی يافت و دريافت؛ امّا احوال و مقامات آنان ـ مانند: فنا، بقا و... را تنها كسانی درمي‌يابند كه آن مدارج را طی كرده باشند و دراين راه خرد، ره‌بين وكتاب راه گشا نيست كه درسِ عشق در دفتر نباشد. 

  به هر روي، عرفان، حقّ است ودر كنار هر حقّي، باطلی هست؛راست است،و ازآن، دروغها، فروغ گرفته‌اند؛ نقد است و قلبهاـ لاجرم ـ در پناه آن پديد آمده:

صـبح كاذب صـد هـزاران كـاروان 

داد بــر بـاد هــلاكـت ای جــوان

نيست نقدی كِش غلط انداز نيست 

وای آن جان كِش مِحكّ وگاز نيست[10]

زانك بی حـقّ، باطلی نـايد پـديـد   

قـلـب را، ابـله، بـه بـوی زر خـريـد

 گر نبـودی در جـهان، نقـدی روان     

قـلبهـا را، خـرج كـردن، كـی توان؟

تا نباشـد راست، كـی بـاشد دروغ؟

آن دروغ، از راست، مي‌گـيرد فـروغ

بر امـيدِ راسـت، كَـژ را مـي‌خـرند   

زهـر، در قـندی رود آنـگه خـورنـد

گـر نـباشد گـنـدم مـحبوبْ‌نـوش     

چـه بـَرَد گـندم‌نـمای جـو فـروش؟

 پس مـگو كـين جمله دَمها باطلند    

باطـلان، بـر بـوی حـقّ، دامِ دلـند

  پس مگو جمله خيال است وضلال  

بی حقيقت نـيست در عالـم خـيال

حقّ، شبِ قدر  است در شبها نهان 

تا كُـنَد جـان، هـر شبـی را امتحان

نـه همه شبها، بود قـدر ای جوان!  

نـه همه شـبها، بـود خـالـی از آن[11]

 بـانگِ بـر رُستـه، ز بَر بَسته بـدان  

تـاجِ شـاهـان را، زتـاجِ هـدهـدان [12]

   ور نـه، ايـن زاغان، دغل افروختند   

بـانگِ بـازانِ سـپـيد، آمـوخـتـنـد

 بـانگِ هـدهـد، گر بـيامـوزد فَتي،   

رازِ هـدهـد كـو وپـيـغـامِ سَـبـا؟  [13]

 حـرف درويـشان ونكتـة عـارفان    

بـسته‌انـد ايـن بـي‌حيايان بر زبان  [14]

 در ميانِ دلق پوشان، يـك فـقيـر    

امتحان كن، وآنك حقّ است آن بگير[15] ...

 

اللّهُمَ أرِنا اْلأَشياءَ كَما هِي!

آمين! ـ والحمدالله ربِّ العالَمين و صلَّی اللهُ عَلی مُحمّدٍ وَ عَلی آلِهِ وَ صَحْبِهِ أجمَعين.

والسّلام.

عبدالسّتّار نقشبندی

تهران ـ خرداد ماه ١٣٨٣.



 

توضيح: اين مقاله در شمارة شانزدهم و هفدهم مجلة «فروغ وحدت» (پاييز و زمستان 1383) در تهران چاپ و منتشر شده است. 

 

مطالب مرتبط:

عارفان و تبعیّت از شریعت (بخش اول)

.......................

پانویسها:           

 1 . اسرارالتّوحيد فی مقامات الشّيخ ابی سعيد،ص.288. 2.مرصاد العباد،ص.261.  3. مثنوي،دفتر اوّل،بيت375. 4.نقل از كتاب دو مجدّد،ص.108. 5.الفتح الرّبانی و الفيض الرّحماني،ص.47. 6.شرح التّعرف لِمذهب التَّصوف،جلد دوم،صص.659-664. 7.مثنوي،باتصحيح وتعليقات دكترمحمّد استعلامي،جلد اوّل،ص.257. 8.مثنوي،دفتر اوّل،ابيات934-936. 9.همان،همان دفتر،ابيات3187-3189. 10.مثنوي،دفتر چهارم،ابيات1693-1694. 11.همان،دفتر دوم،ابيات2928-2936. 12.مثنوي،دفتر چهارم،بيت1702. 13.همان،همان دفتر،ابيات1700-1701. 14. همان،همان دفتر،بيت1703. 15.مثنوي،دفتر دوم،بيت2937.