قطب الطریقه و ترجمان الحقیقه، عالم ربّانی و پیر روحانی، سر سلسلة طریقة نقشبندی و مسند نشینِ كمال عزّ و ارجمندی، مجدّدِ قرن سیزدهم، ضیاءالدّین ابوالبهاء مولانا خالد ذی‌الجناحین شهرزوری نقشبندی، وجودِ ارزنده‌ای بوده است سرشار از زیور علم و عرفان كه در مناطق كُردنشین چون آفتاب تابانی درخشید و در اندك مدّتی با پرتو انوارِ خود بخش زیادی از بلادِ اسلامی را روشنی بخشید.

مرحوم هدایت در تذكرة ریاض العارفین دربارة این بزرگ‌مرد چنین نوشته است:

« خالد بن احمد حسینی سلیمانیه‌ای؛ هو فخرالعارفین و زین السالكین، شیخ خالد در كمالات صوری و معنوی واحد، اصلش از اكراد سلیمانیه و در بغداد صاحب خانقاه و دستگاه، به صحبت علما و فضلای معاصرین رسیده و سالها در بادیة تحصیل و طلب دویده و در خدمت عرفا و مشایخ این عهد ریاضات كشیده تا بادة معرفت چشیده. همواره آستانش ملجأ فقیران و پیوسته محفلش مجمع امیران. به همّت و سخاوت معروف، به طاعت و عبادت موصوف. سلاسلِ بسیار دیده و طریقة نقشبندیة گزیده. اكنون سلسلة علیة نقشبندیه را به وجودش افتخار است و شیخ بالإستقلال و الإستحقاق آن دیار است. از بلاد بعیده طالبان خدمتش مخصوص، به تقبیل حضرتش می‌آیند و به مفتاح توجّه و التفاتش قفل گنجینة طلب می‌گشایند...»

مولانا خالد از عشیرة میكایلی جاف است كه در سال تولّد او اختلاف است برخی 1192 و بعضی 1193 هجری قمری ذكر كرده‌اند اما «شیخ اسعد صاحب» كه خود از اقوام نزدیك مولانا است در كتاب « بغیة الواجد» سال 1193هـ. را صحیح شمرده است.

زادگاه مولانا قصبة قره‌داغ است واقع در پنج فرسخی شهر سلیمانیة عراق، پدرش مولانا احمد حسینی از احفادِ پیر میكائیل شش انگشت جاف است و نسبش به خلیفة سوم حضرت عثمان بن عفّان ذی‌النورین (رضی‌الله عنه) منتهی می‌شود. طایفة مولانا به واسطة اینكه از اولاد پیر میكائیل می‌باشند، به پیرمیكائیلی شهرت دارند.

مادر مولانا فاطمه خاتون بانویی سیده از نسل سید محمّد زاهد مشهور به پیر خضر شاهویی است.

مولانا ابتدا در «قره‌داغ» قرآن مجید و مقدّمات فارسی و عربی را فرا می‌گیرد، پس از آن برای ادامة تحصیل به مناطق دور و نزدیك از شهر و روستا سفر می‌كند و در مدارس دینی این اماكن از حوزة درس دانشمندانی چون سید عبدالكریم برزنجی و برادرش سید عبدالرّحیم و ملا محمّدصالح تره‌ماری و شیخ عبدالله خرپانی و ملا محمود غزایی و علامه عبدالرّحیم زیارتی(زیاری) ، كه هركدام ستارة درخشانی در آسمان علم و ادب بودند، بهره می‌گیرد، مدّتی هم در محضر علامة بزرگ ملا محمّد بن آدم باله‌كانی تلمّذ می‌كند. مولانا از همان آغازِ تحصیل، خود را به كم خوابی و كم خوری و تحمّل گرسنگی و ریاضت عادت می‌دهد و پس از فراغت از درس و مطالعه، وقتِ خود را به عبادت و ذكر و فكر و تلاوت قرآن و مطالعة تفسیر می‌گذراند و روانِ پاكِ خود را برای دركِ انوارِ معرفت و نقش‌پذیری ورزیده می‌كند. همچنین بر اثر قریحة ذاتی و ذوق خدادادی به آزمایش طبع می‌پردازد و گاه‌گاهی چامه‌ای می‌گوید و چكامه‌ای می‌سراید و اندك اندك قدرتِ نویسندگی و شعر و شاعری را نیز پیدا می‌كند.

پس از بازگشت به قره‌داغ، عبدالرّحمن پاشای بابان از او دعوت به عمل می‌آورد كه به سلیمانیه برود و در مدرسة وی به تدریس بپردازد امّا مولانا به عذر اینكه نواقصی دارد تقاضای او را نمی‌پذیرد و از قره‌داغ رهسپار كشور ایران می‌شود.

پس از رسیدن به شهر سنندج مدّتی ملازمتِ استادِ علوم ریاضی علامه شیخ محمّد قسیم مردوخی را اختیار می‌كند و علومِ حساب و هندسه و فلكیات و هیئت را در خدمت وی فرا می‌گیرد و پس از اخذِ اجازه به سال 1213 هـ . ق. به وطن مألوف برمی‌گردد؛ از قضا در همین اوان استادش شیخ عبدالكریم برزنجی در سلیمانیه دعوت حقّ را لبیك می‌گوید و مولانا بنا به درخواست علمای سلیمانیه بدانجا رفته و به تدریس می‌نشیند. طالبان علم از هر طرف به جانب وی روی می‌آورند و از آن منبع فیّاض به استفاده و استفاضه می‌پردازند.

مولانا در سنة 1220 هـ. برای انجام فریضة حجّ و زیارت تربت حضرت ختمی مرتبت، صلّی الله علیه و سلّم، رهسپار حجاز شد و ازخطّة موصل و دیاربكر و رَها و حلَب و سایر شهرهای شام و فلسطین گذشت و در هر شهری با علما و صلحای آنجا ملاقات كرده به افاده و استفاضه پرداخت. چنانكه در شام به خدمت شیخ محمّد كزبری مدرّس دارالحدیث و همچنین شیخ مصطفی كردی كه هر دو در علم و عمل شهرة شهر و علامة عصر بودند مشرّف شد و از محضر پربركت آنان به اخذ اجازة قراآتِ اوراد و اذكار و روایت احادیث نبوی و آشنایی با آداب طریقة قادریه نائل گشته است. پس از رسیدن به مكّه و به جا آوردن مناسكِ حجّ، به سوی مدینة منوّره راه افتاده و هنگامِ وصول بدانجا و مشاهدة قبةالخضراء، قصیدة مفصّلی به فارسی انشاء كرده است كه ابیاتی از آن را دراینجا ذكر می‌كنیم:

عجائب نشئه‌ای زین دامن كهسارمی‌آید              

تو گویی با نسیم صبح بوی یار می‌آید

ز خاكش یافت تسكین زخمهای سینة ریشم        

تعالی‌الله چه‌سان از مشك این كردار می‌آید

نشانی از هلال عید وصل دوست می‌بخشد         

هر آن نقشی زسمّ توسن رهوار می‌آید

نمیدانم كجا می‌آید اما اینقدر دانم                      

دمادم نفحه‌های طبلة عطار می‌آید

علامتهای روز وشب به كلی ازمیان برخاست        

زهی بگسسته از هم پرتو  انوار می‌آید

اگر نه جای آن سرحلقة مشكین غزالان است       

چرا  زین خاك بوی نافة تاتار می‌آید؟

بلی این جلوه‌ِگاهِ دلربای عالم آشوبی است          

كه تصویر نظیرش بر خِرد دشوار می‌آید

نشانی از كف پایش به هر منزل كه شد پیدا       

از آنجا سُرمة چشم  اولوالابصار می‌آید

 

تا آنجا كه گوید:

دلا هشیار باش از پرتو حسن ازل كاینجا                  

تجلّیها دمادم بردل هشیار می‌آید

به بیداریم دادند آنچه در خوابش نمی دیدم                

سعادت بین مرا كز دولت بیدار می‌آید

سخن سر‌بسته تا كی با نسیم صبحدم«خالد»   

شمیم كوی خاك «احمد مختار» (ص) می‌آید                   

ز یُمن پای بوسش فرش را بر عرش تفضیلی است      

سعودِ نحس را انكار در این‌كار  می‌آید

جهان را می‌توان در دانة خشحاش جا كردن               

ولی مدحش كجا در حیّز گفتار می‌آید

كسی كو هر دو عالم زو به سِلكِ انتظام آمد             

چه سود ار گویمش بر سروران سالار می‌آید

در این موسم بیابان طی مكن بیهوده ای حاجی        

كه بیت الله به طوف روضة دلدار می‌آید

بنامیزد كریمی كز وجود فایض‌الجودش                       

دُر از دریا، گهر از خاره‌، گل از خار می‌آید

 

این قصیده بسیار مفصّل است و ذكر همة آن در اینجا گنجایش ندارد.

مولانا درمدت توقف در شهر مدینه نیز هفت بندی را به فارسی به اقتباس از هفت‌بند مولانا عبدالرّحمن‌جامی انشا كرده است كه این بندی از آن است:

سرور عالم! من دلداده حیران توام                 

واله و سرگشتة سودای هجران  توام

شاه تخت قاب قوسینی تو، من كمتر گدا        

كی بود یارای آن گویم كه مهمان توام

رحمت عامی تو، آب زندگی، من تشنه‌ای       

مرده بهر قطره‌ای از آب حیوان توام

دیگران بهر طوافِ كعبه می‌آیند و من              

كو به كو افتادة كوه و بیابان توام

دوش در خوابم نهادند افسر شاهی به سر     

گوئیا پا می‌نهد بر فرق دربان توام

جامیا ای بلبل دستانسرای نعت دوست           

این سخن بس حسب حال آمد ز دیوان توام

« بر لب افتاده زبان گرگین سگی‌ام تشنه لب   

 آرزومند نمی از بحر احسان توام »

مولانا خالد پس از مراجعت به سلیمانیه كار تدریس را از سر گرفت و اوقات فراغت را قسمتی به مطالعه و تألیف و قسمتی را به عیادت و ذكر و فكر به سر می‌برد و در عین حال همواره مترصّد و منتظر بود كه با یكی از مشایخ بزرگ طریقة نقشبندیه آشنا شود.

 در سنة 1224 هـ . ق. پارسا جهانگردی به نام میرزا رحیم عظیم‌آبادی هندوستانی به سلیمانیه می‌آید و از گَردِ راه به مدرسة مولانا وارد می‌شود مولانا پس از خوشامدگویی از او سؤال می‌كند كه: اهل كجاست و چه‌كاره است؟ جواب می‌دهد: درویش غریبی هستم از مسلمانان هند و كارم سیر و سیاحت است و اگر شما اجازه بدهید چند روزی در اینجا مهمان خواهم بود. مولانا كه انسانی محسن و غریب نواز بوده است با كمال محبت و خوشرویی تقاضای او را می‌پذیرد و یكی از حجره‌های مسجد را در اختیارش می‌گذارد كه در آنجا بیاساید و تهیة وسائل زندگیش را هم شخصاً به عهده می‌گیرد، یك ماه می‌گذرد و مولانا اندك اندك با او انس می‌گیرد و از مصاحبتش لذّت می‌برد، مخصوصاً زهد و تقوا و شب‌زنده‌داریها و حالات ویژة او، بی‌اندازه در دل مولانا اثر می‌گذارد.

روزی مولانا از او سؤال می‌كند كه: با كدام طریقه آشنایی داری؟ جواب می‌دهد كه: طریقة من، نقشبندی است و از مریدانِ مسندنشینِ این طریقه، عارفِ بزرگوار شاه عبدالله دهلوی هستم؛ مولانا از شدّت هیجان او را در آغوش می‌گیرد و سر و رویش را غرق در بوسه می‌كند و از او می‌خواهد كه شمّه‌ای از آداب این طریقه و همچنین مختصری از مناقب مرشد خود را برای او تعریف كند. عظیم‌آبادی، فصل مشبعی در این باره اظهار می‌دارد و در آخر می‌گوید: حقیقت این است كه من از طرف مرشدم مأموریت دارم كه شما را به خدمت او بفرستم و این مدّت به دنبال فرصتی بودم كه مطلب را با شما در میان بگذارم حال اگر حرفهای مرا قبول دارید هرچه زودتر خود را برای این مسافرت آماده سازید. مولانا كه خود را در آستانة رسیدن به آرزوی دیرینه می‌بیند، دیگر توقّف را جایز نمی‌داند، به سرعت بساطِ درس و مدرسه را به هم می‌زند و از خطة كُردستان و كرمانشاه و همدان، راه هندوستان را پیش می‌گیرد و به شهرهای زیادی از قبیل بسطام، خرقان، سمنان و نیشابور قدم می‌گذارد؛ در بسطام هنگام زیارت مقبرة سلطان‌الإولیا شیخ ابایزید بسطامی ابیاتی می‌سراید به این مطلع:

یارب به حق تربت سلطان بایزید       یارب به قاطعیت برهان بایزید

یارب به آشیانة شهباز لامكان          یعنی به قُرب و منزلتِ جان بایزید

تا آنجا كه در مقطع می‌گوید:

بر «خالد» شكستة بیچارة غریب                بگشا دری ز مخزنِ عرفانِ بایزید

او را به خود رسان و از خودبینیَش رهان       او هم شود یكی از غلامان بایزید

و به منظور زیارت آستان حضرت امام رضا،علیه‌السلام،به مشهد می‌شتابد و قصیدة شیوایی به فارسی در مدح او می‌سراید كه چنین آغاز می‌شود:

این بارگاه كیست كه از عرش برتر است       وز نورِ گنبدش همه عالم منوّر است

مولانا پس از چندي توقف در مشهد، هنگامي كه عازم تربت جام بود، در قطعه‌اي به مطلع:

خالد بیا و عزم سفر زین مقام كن   به روضة رضا به دل و جان سلام كن

حضرت رضا (ع) را بدرود مي‌گويد و در جام، مرقد شیخ احمد نامقی(526 ـ 441 هـ) ملقّب به ژنده پيل را زيارت مي‌كند.

مولانا به خاك افغان می‌رسد از شهرهای هرات و قندهار و كابل و پیشاور و لاهور می‌گذرد و همه جا با علما و دانشمندان به بحث و گفتگو می‌نشیند و مورد تبجیل و تكریم قرار می‌گیرد. آنگاه افغانستان را پشت سر می‌گذارد و وارد خاك هند می‌شود.

مسافرت مولانا از سلیمانیه تا ورود به هندوستان مدّتِ یك سال طول می‌كشد، در عرض راه به هر شهر و دیاری رسیده سعی كرده است با دانشمندان و خواص آنجا دیدار كند، در بعضی از شهرهای ایران، از جمله مشهد، علمای تشیّع ضمن گفتگو و مباحثة علمی و دینی بعد از آنكه از میزانِ علم، اطّلاعات، و تقوای او آگاه می‌شوند بسیار می‌كوشند او را از مسافرت به هند بازدارند. مولانا در جواب می‌گوید: من هنوز به مقصد و مقصود نرسیده‌ام تأثیرات معنوی این مسافرت را درك كرده‌ام و در این راهی كه قدم گذاشته‌ام اختیار دست خود من نیست،

  رشته‌ای در گردنم افكنده دوست     می‌برد هرجا كه خاطر خواه اوست

باری مولانا موقعی كه به دهلی می‌رسد و به دارالإرشاد«جهان آباد» مقرّ شاه عبدالله دهلوی نزدیك می‌شود، دو قصیدة عربی و فارسی می‌سراید كه نخستین آن چنین شروع شده است:

كملت مسافة كعبة الآمال     حمداً لمَن قد مَنّ بالإكمال

و اینك ابیاتی از قصیدة فارسی:

دهید از من خبر آن شاه خوبان را به پنهانی     

كه عالم زنده شد بار دگر از ابر نَیسانی

صف نظّارگان در انتظارش چشم در راهند        

پری رویان همه جمعند و مطرب در غزلخوانی

خرامان و چمان با صدهزاران عشوه و دستان    

كند تشریف را یك دم به صحن گلشن ارزانی

گذارد از كف پا لاله را مرهم به داغ دل             

نهد داغ غلامی لاله‌رویان را به پیشانی

بَرَد آب از لطافت تازه گلهای بهاری را              

دهد تاب از خجالت نونهالان گلستانی

كند آكنده از رشك رخش گل را به خون دل       

كند شرمنده طاووس چمن را از خرامانی

شود روشن به دیدار شریفش دیدة نرگس       

رهد از پای‌بوسش سنبلِ تر از پریشانی

 

تا آنجا كه به ذكر ممدوح می‌پردازد و می‌گوید:

 

هزاران گل شكفته از نسیم صبح در یكدم    

چو دلهای مریدان از نگاه قطب ربانی

چراغ آفرینش، مِهرِ برج دانش و بینش          

كلیدِ گنج حكمت، مخزن اسرار سبحانی

مهین رهنمایان، شمع جمع اولیای دین        

دلیل پیشوایان قبلة اعیان روحانی

عبیدالله شاه دهلوی كز التفات  او           

دهد سنگ سیه خاصیّت لعلِ بدخشانی

امامِ اولیا، سیّاحِ بیدای خدا بینی                

ندیم كبریا، سبّاحِ دریای خدادانی

یَمَن شد گوییا هندوستان از یُمنِ انفاسش    

دمادم می‌دهد زو نفحة انفاس روحانی

 

و پس از چند بیت دیگر چنین ادامه داده است:

 

اگرچه كافرستان است، باشد از وجودِ او                 

بهشت و این سخن نبود خلاف نص‌ّ قرآنی

مرا نادیده باشد با سر كویش سر و كاری                

پس از دیدن عراقی را نبد با پیر ملتانی

بسی توبیخ كردند اهل توران و خراسانم                 

به دارالكفر رفتن چون پسندی گر مسلمانی

به دهلی ظلمت و كفر است گفتند و به دل گفتم      

به ظلمت رو اگر در جستجوی آب حیوانی

نشد با طول صحبت ز اولیای یثرب و بطحا                

میسّر، آنچه از وی شد مرا نادیده ارزانی

به جان شو بنده‌اش ای آنكه می‌خواهی شدن آزاد    

ز تسویلات نفسانی و تلبیسات شیطانی

لئیمی گفت من نزدیكم و نشناسمش گفتم:           

مگر نقلِ ابوجهل و پیمبر را نمی‌دانی؟

تمنّای قبولش دارم و دانم كه نااهلم                       

مدد یا روح شاه نقشبند و غوث گیلانی!

به خود كن آشنا چون كردیَم از خویش بیگانه            

عطای احمدی فرما چو ما كردیم سلمانی

ز جام فیض خود كن « خالد» درمانده را سیراب        

كه او لب تشنة تیه است و تو دریای احسانی

 

ادامه مطلب را در اینجا بخوانید.