ترجمه از عربي: عثمان نقشبندي

 شيخ محمد عثمان نقشبندي و علامه مدرس

  من، عبدالكريم فرزندِ محمّد فرزندِ فتّاح فرزندِ سُليمان و از قبيلة " هوز قاضي" هستم كه اكنون در مركز ناحية ( بخش) "سيد صادق" ودر روستاي" مايندول" بر چشمة " سه‌راوي سوبحان‌ئاغا" و در روستاهاي مجاورِ آن ساكن هستند؛ درفصلِ بهار و ماه ربيع الاول سال 1323 هجري قمري[برابر با ارديبهشت 1284شمسي و ماهِ مه 1905ميلادي]، در روستاي "تكيه" در نزديكي بخش " خورمال" متولّد شدم. وقتي كه به سن تمييز رسيدم، شروع به تحصيل كردم و ابتدا، قرآن وچند رسالة ديني را به پايان رساندم و مشغول تحصيل بودم كه پدرم فوت كرد؛ امّا خداوند، مرا توفيق و ياري داد و مادرم ـ كه خدايش بيامرزد ـ با همراهي اعمام و نزديكانم در ادامة تحصيل من كوشيدند و من، به تحصيل ادامه دادم تا آن‌كه در اوّل ماه محرّم الحرام سال 1331 هـ. ق، به فرا گرفتن كتاب تصريف زنجاني در علم صرف پرداختم.

     سپس، براي تحصيل، از جايي به جاي ديگر و به مدارس مختلف رفتم و ترقيّاتم افزون شد و تحتِ سرپرستي و نظارتِ يكي از علما كه از دوستان پدرم بود، درآمدم و نزد او مقدّمات نحو وصرف را تا مبحثِ تمييز از كتاب "شرح جامي"، خواندم؛ در اين زمان جنگ جهاني اوّل آغاز شد و من، به "سليمانيّه" مسافرت كردم و ابتدا، در "مسجد ملكندي" آن شهر و سپس در" مسجد ملا محمّد امين باليكدري" در محلّة " سرشقام" سليمانيّه سُكني گزيدم و مدّتي در اين مسجد ماندگار شدم و در آنجا كتاب "شرح سيوطي بر الفيّة ابن مالك"ـ رحمهما ا... ـ را خواندم. با ظهور علايم قحطي شديد ، از سليمانيّه به "هَوْرامان" بازگشتيم و به"مدرسة خانقاه دورود"[در كُردستان ايران]  وارد شدم كه تحتِ سرپرستي و ادارة حضرتِ شيخ علاءالدين فرزندِ حضرتِ شيخ ضياءالدّين فرزندِ حضرتِ شيخ عثمان سراج‌الدّين [نقشبندي] بود؛ جنابِ شيخ، پدرانه مرا، از جهت مادّي ومعنوي، موردِ توجّه وعنايت قرار داد و من در آنجا ماندم و دروس نحو، منطق، آدابِ بحث، تشريح در فلكيّات و فقه را خواندم وتوان استفاده وآموزش از راه مطالعه در من فزوني گرفت تا آن‌كه شيخ در سال 1338 هـ. ق. به مركز اصلي خود يعني "خانقاِه بياره" [در هورامانِ عراق]، نقلِ مكان كرد و من، در آن مدّت چند ماهي از شيخ دور ماندم و سپس به امر او به بياره بازگشتم و در مدرسة " ابا عبيده"، نزد استاد و عالِمِ بزرگ " ملّا محمّد سعيد عبيدي" كتاب "برهان گَلَنبَوي" در منطق را شروع كردم و مدّتي در آنجا اقامت كردم وسپس، به خدمتِ استاد ملا محمود در بالكِ [ مريوان]  نقل مكان كردم و هشت ماه نزد او درس خواندم  و فرائضِ  شيخ معروف نودهي را در آنجا آموختم و كتاب شرح عقايد نسفيه را شروع كردم و به مبحثِ رؤيتِ خدا در آن كتاب رسيدم و به امر شيخِ مُرشد علاءالدّين، به بياره برگشتم ـ كه استاد ملّا احمد رش به عنوان مدرّسِ آنجا تعيين شده بود. آنجا، شرحِ عقايد را به پايان بردم و منظومة مولوي به زبان كُردي در عقايد را خواندم و كتابِ مختصرِ مطوّل در علم بلاغه را آغاز كردم تا آن كه به باب مسندً اليه آن رسيدم؛در اين هنگام، استاد ملا احمد، دل‌آزرده شد و از بياره به سليمانيّه نقل مكان كرد ما هم با او بوديم ودر ماه ربيع الأول 1340هجري به آنجا رسيديم و به عنوان مهمان در خانقاهِ حضرتِ مولانا خالد [نقشبندي] منزل گرفتيم؛ مدرّس سليمانيه در آن زمان علامه شيخ عمر مشهور به ابن قره داغي بود ـ خداوند به او جزاي خير دهاد ـ استاد، مرا به ماندن در مدرسه خويش امر كرد و استاد ملا احمد به روستاي گلاله رفت و نزد حاج محمّد آقا فرزند عباس آقاي ميراودلي به عنوان مدرّس تعيين شد.

پس از اقامتم نزد حضرتِ استادِ معزّي اليه ، افقهايي تازه براي كسب علوم و تدقيق و تحقيق و نوشتن حاشيه‌ها و تعليقات، بر من گشوده شد و به تداركِ آنچه از من فوت شده بود پرداختم و به فراگيري دانشهايي كه برايم اهميّت داشتند روي آوردم و اقصي الأماني در بلاغت و فريده در نحو را پيش وي به درس خواندم و جلسات ايشان در تدريس وافادة كتابهاي: برهان در منطق و تشريح با حاشيه‌هاي آن از عاملي و رسالة حسابِ عاملي و كتاب اشكال التأسيس در هندسه و كتاب تقريب المرام در اصولِ دين و جمع الجوامع در اصولِ فقه و اسطرلاب و ربع مجيب و حاشية لاري بر قاضي در حكمت با حاشيه‌هاي شيخ عبدالقادر مهاجر را استماع كردم و در فقه، منهج و شرح آن از قاضي زكريا ـ جز بعضي از آن ـ و مبحث خلع در تحفه را  فـرا گرفتم و از علوم گوناگون بهره‌هاي بسيارِ ديگر برگرفتم كه در نزدِ غيرِ او يافت نمي‌شد؛ اينها همه غير از استفادة فايده‌هاي فراوانِ ديگري از اخلاقِ بلند و عزّتِ نفس و زُهد و قناعت او و اعتماد و توكّلش بر خداوندِ بزرگ بود. پس از مدتي، استاد، مرا به اخذِ اجازة علمي امر كرد و به اجازه در محفلي بزرگ از عالمانِ طراز اول مشرّف ساخت؛ در آن محفل، بزرگواراني چون شيخ بابا علي تكيه‌يي، شيخ محمّدنجيب قره‌داغي ، شيخ جلال قره‌داغي و شيخ معروف برادر استادِ بزرگ و خودِ ايشان و گروهي از دوستان حضور داشتند؛ استاد، برگه‌هاي اجازه‌نامه را، به دستِ مباركِ خود نوشت و استادِ بزرگوار شيخ محمّدنجيب، آن را در مجلس قرائت كرد؛ آن مجلس به راستي، باغ و بوستاني از باغهاي حقايق روحي بود ـ خداوند همة آنان را بهره‌مند از روح و ريحان گرداند! اين [جلسة اعطاي اجازة افتا و تدريس] در فصلِ بهار و ماه شعبان سال 1343، تشكيل شد.

   پس از اخذ اجازه، با چند طلبة تيزهوش به روستاي نرگسه‌جار رفتم [و اين] بنا بر توافقي قبلي بود ميان من و شيخ صديق پسر شيخ معروف خليفة حضرت شيخ علاء الدين ـ خداوند متّعال هردو را رحمت كند- و سپس طلّاب به گرد من جمع شدند و حلقة تدريس به طالبان و خدمت به مسلمانان توسعه يافت، و تا سال 1348 يعني تا پايان سال1347، آنجا ماندم.

   پس از عيد قربان همان سال، نامه‌اي از بياره به دستم رسيد؛ به بياره رفتم؛ شيخِ من علاءالدّين مرا شرف بخشيد و مدرّس خانقاهِ مباركِ بياره فرمود و من اهل خانه و فرزندانم را در ماه محرّم و آغاز سال 1348، به آنجا منتقل كردم.

وقتي به آنجا منتقل شدم و در آنجا اقامت گزيدم، طلّاب، پيرامونِ من گرد آمدند و برحسبِ امكان و توانِ خودم ، تدريسي وسيعتر و سودمندتر را آغاز كردم و طلّاب از من استفاده كردند و من، ازمباحثات و مجادلات علمي و  باريك‌انديشي‌هاي آنان بهره بردم، همچنان كه از عالمانِ فاضلي كه به زيارتِ شيخ مي‌آمدند و در آنجا مي‌ماندند، فايده مي‌گرفتم و ميان من و آنان گفتگو و پرسش و پاسخها واقع مي‌شد و اين به علاوة كثرت كتابهاي متنوّع در آنجا بود؛ كتابها [و كتابخانه‌اي] كه به خوبي شارح و شامل هر موضوعي بودند و علاوه بر همة اينها بركات چند تار موي محاسن شريف پيامبر (ص) ـ كه در آنجا در اتاقي مخصوص قرار داشت ـ بود و بركات صاحبان ارواح بلند و انفاس شريف كه در آنجا بودند و ماية آرامش و رَوح و ريحان و زياده بر آن آرامشِ خاطر و آسودگي دل و نشاطِ خودم بود كه به توفيقِ خداوند و راهگشـايي او براي مـن فراهـم آمده بود ـ چيزي كـه براي امثال من در زمانِ خودم دست نداده بود ـ و همة اينها، رحمت و نعمت خداوند سبحان و متّعال بود و شكر نعمتهاي فراوانِ حق، چنان كه شايسته و شامل نعمت و فضلِ اوست.

     نبايد از ياد برد كه حضرت شيخ علاءالدّين ـ قدّس سرّه ـ مرا و طلاب را با همه آنچه در توان داشت ـ از جهت مادي ومعنوي ـ پشتيباني مي‌كرد؛ از خداوند مي‌خواهيم كه اورا پاداش وجزاي خير دهد؛ درآن زمان در خانقاه بياره و در اتاقهاي، آن حدود صد طلبة بزرگ و كوچك موجود و شبانه‌روز، به جديّت مشغولِ تحصيلِ علوم بودند.

    علامه ملا عبدالكريم مدرس    

   در يك برهة زماني، طلّاب موجود را به چند طبقه تقسيم كرده بوديم و صاحبانِ درجاتِ بالا ، متوسّطان را درس مي‌دادند و متوسّطاني كه دانش و شايستگي قابل توجّهي داشتند، به مبتديان تدريس مي‌كردند و درسهايي ازفقه وسيرة نبوي وتجويد واخلاق، براي طلبه‌ها مقرّر كرده بوديم چنان‌كه هر طلبه‌اي از آنان برحسب توانِ خود ، بهره مي‌برد.

   در مدّتِ تدريسِ من در بياره ، يعني از سال 1347 تا سال 1371، ما در تدريسي نتيجه‌بخش و پرورشِ طلابي باهوش توفيق داشتيم چنان‌كه درآن مدّت، نزديك به 45 نفر، فارغ التّحصيل شدند كه هركدام از آنها در حدّي مناسب و قابل توجّه از علوم و شايستة تدريس و افاده بودند ـ و خداوند را سپاس!

    پس از آن‌ كه احوالِ زمانه دگرگون و ضعف و پيري بر شيخ مستولي شد، انتقال از بياره را مصلحت ديدم و در فصلِ بهار در ماهِ رجبِ سال 1371ق، از آنجا به سليمانيه نقل مكان كردم و به عنوان مدرّسِ مدرسة حاج خان در محلّة ملكندي تعيين شدم و مسلمانان و دوستان، از حضورِ من استقبال كردند و طلاب، در آنجا هم گرد آمدند، افرادِ خيّر آن محلّه و محلاتِ ديگر، مسجد و خانة مدرّس را تجديد بنا كردند و اندكْ‌استراحتي كرديم؛ امّا، ما به راهي مي رفتيم و تقدير به راهي و من، در اوايل تابستان سال1374 به شهر كركوك منتقل و در تكية شيخِ محترم جناب حاج شيخ جميل طالباني، با آسايش واحترام كامل، ماندگار شدم و به دو پسرِ او شيخ علي و شيخ عبد الرّحمن فقه واصولِ فقه درس دادم و در واقع، از آن دو و از ساير برادران شيخ، احترام و بزرگداشت ديدم و آن دو، به قلبِ من وآسايش و رضايتِ آن اهميّت مي‌دادند و اين از نيكخويي آنها و لطفِ پدر بزرگوارشان نسبت به من بود زيرا بسياري اوقات، تأسّف مي‌خورد و مي‌گفت: كاش قادر به حركت بودم تا خود شخصاً به تو خدمت كنم! و[روشـن است] كـه اصـل اينچنين [رفتـاري] از بزرگـواري و شرافت و ايمان، سرچشمه مي‌گيرد ، من [آنجا]، با فراغت و آسايش،  به طلّابِ بسياري درس مي‌دادم.

 همچنان، همانجا ماندم تا آن‌كه مدرسة آقاي ما حضرت عبدالقادر گيلاني ـ قدّس سره ـ دربغداد، به سبب وفاتِ مدّرس فاضلِ آن مرحوم شيخ محمّد قزلجي بي‌سرپرست ماند و من، به بغداد رفتم و براي امامتِ جماعت، درخواست نوشتم و در امتحان قبول شدم و به عنوان امام در مسجدِجامع احمدي ،در نزديكي وزارت دفاع، تعيين شدم و سپس، براي تدريس در مدرسة حضرتِ شيخ درخواستي نوشتم و در امتحان شركت كردم و قبول  و به عنوان مدرِّس در مدرسة حضرت شيخ، تعيين شدم چنانچه خواست و آرزويم بود ـ و سپاس در اوّل وآخر، خداراست و او را به سبب آنچه در باطن و ظاهر ما را بدان برتري بخشيد، شكر مي‌گوييم.

  وقتي كه در مدرسة آن بارگاهِ مبارك اقامت گزيدم، عدّة زيادي از طلّاب، از شهرهاي بسيار، از جاوه وتركيه و مغرب والجزيره وخودِ عراق، ـ‌‌ از كُرد و عرب ـ درآن گردآمدند و آن زمان، دو مدرّسِ ديگر با من بودند؛ اوّل، حاج عبدالقادر خطيب ودوم، كمال الدين طائي و سالهايي در دوامِ تدريس وافادة كامل بر ما گذشت تا آن‌كه سال 1393هجري برابر با 1973ميلادي فرا رسيد و من ـ مطابقِ قانون ـ بازنشسته شدم امّا ساداتِ كِرام و نقيبانِ بزرگوار،‌ فرزندانِ حضرتِ شيخِ گيلاني، مرا با امر به ماندن در جاي خود، در بارگاه، جهتِ افتا براي مسلمانان در احكامِ شرعي و انجامِ امامتِ نمازهاي ظهر وعصر، مشرّف ساختند و اكنون كه سال1401هجري است،‌ در قيدِ حيات و مقيم در خانة مدرّس در بارگاه حضرت شيخ عبد القادرـ قدّس سرّه العزيزـ هستم .

  پروردگارِ من، از جهاتي فراوان مرا در زندگي توفيق عطاكرده‌است و گرچه توان برشماري و ثبت آنها را ندارم ، اما صورتِ اجمالي آن نعمتها چنين است:

    اوّل: تدريس و تحقيقِ علمي، كه پس از فارغ التّحصيليم تا امروز و حتّي پس از بازنشستگي ، در حدّ توان، ادامه داشته‌است؛

    دوم :  من ، همچنان بر ارائة خدماتِ ديني، موفّق و نزدِ دوستان و بقية مسلمانانِ صالح و علاقه‌مند، محترم بوده‌ام؛

   سوم : هميشه از جهات مادّي ومخارج ِمعيشت ، در رفاه و آسوده خاطر بوده‌ام واكنون هم، در كفافِ معيشت هستم و خداي را شكر!

  چهارم:  خداوند، در سال 1388، مرا به انجام حجّ بيت‌الحرام و زيارت حضرتِ سيّدالانام(ص)،به همراهي گروهي از علما  و دوستان،در رفت و برگشت موفّق ساخت.  

  پنجم: من، در تربيت و اعطاي اجازة افتا و تدريس به عدّه‌اي از طالبانِ علم، موفّق بوده‌ام و تا كنون كه آنها را برشمرده‌ايم، تعدادشان به 50 نفر عالِمِ نيكو مي‌رسد.

  ششم: در تأليف رساله‌ها و كتابهايي به زبانهاي فارسي وكُردي و عربي توفيق يافته‌ام.                    

 

توضيح: زندگينامه‌اي كه خوانديد، از صص:324- 322 كتاب «علما‍ؤنا في خدمة العلم والدّين»، تأليفِ استاد ملا عبدالكريم مدرّس،ترجمه شده و جز كلمات و مطالبي كه در [ ] آمده، همه، از خودِ استاد مدرّس است.

 

***

 [ استاد مدرّس، ازسال1401ـ كه اين شرحِ حالِ خود را نوشته است ـ همچنان تا حدود سال1420 به تدريس و تحقيق و امامت خود در بارگاهِ گيلاني ادامه داد و در سالهاي اخير هم، گاهي از حافظه، تدريس و افاده مي‌كرد و محضرش، مجمعِ علما و صالحان و طالبان از نقاطِ گوناگون جهانِ اسلام بود، تا آن‌كه در صبحگاه روز سه‌شنبه 24 ماه رجب 1426قمري، برابربا 8 شهريورماه1384 شمسي و 30 اوت 2005 ميلادي، جان به جان آفرين تسليم كرد و پيكر پاك او با حضور هزاران نفر از عُلما ، مردم و علاقه‌مندانش ، تشييع و در بارگاهِ حضرت گيلاني در جايي كه خود قبلاً تعيين كرده بود ـ در كنارِ مراقدِ شيخ رضا طالباني و حاج شيخ عبد الرّحمن ابو الوفاي نقشبندي ـ به خاك سپرده شد ـ روانش شاد و راهش پر رهرو باد!].

 

آثارِ علامة مدرّس

اشاره: مطابقِ آنچه شهرت يافته‌است، استاد مدرّس درعلوم مختلف ديني،ادبي و غيرِ آن بيش از 100 عنوان كتاب نوشته كه نزديك به 80 عنوان آن چاپ و منتشر شده و بقيّه، به صورت دستخط باقي مانده است. در اين فهرست، اسامي 51  عنوان مشهور آثار ايشان آمده‌است.

   

1ـ شمشيرِ كاري بر فرقِ نسيمِ رستگاري، در اثباتِ اجتهاد و تقليد و مذاهب، فارسي؛ 2ـ ئيمان وئيسلام، شعر، اصل و فرعِ دين، كُردي؛ 3 ـ ئه‌ساسي سه‌عادت، اصل و فرعِ دين، كُردي؛  4ـ ئاوي حه‌يات، زندگاني پيامبران، كُردي؛ 5 ـ چل‌چراي ئيسلام، چهل حديث از پيامبر(ص)، نظم و نثر، كُردي؛ 6 ـ نوور و نه‌جات، شعر، مدح پيامبر(ص)، كُردي؛  7 ـ ئيقبال‌نامه، شعر، كُردي؛ 8 ـ مه‌ولوود‌نامه و ميعراجنامه، نظم ونثر، كُردي؛ 9ـ دوو‌ رشته، شعر، قاموسِ عربي به كُردي، كُردي؛  10ـ شه‌ريعتي ئيسلام، ، نثر، كُردي، چهار جلد؛ 11ـ  به‌هار و گولزار، نظم و نثر، حكمت و اخلاق، كُردي؛12ـ وتاري ئاييني بو روژاني هه‌يني، نثر، كُردي؛ 13ـ باراني ره‌حمه‌ت، شعر، سيرة پيامبر(ص)، كُردي؛ 14ـ يادي مه‌ردان، زندگينامة مولانا خالد شهرزوري و مشايخِ نقشبندي هَورامان، كُردي، 2 جلد؛ 15ـ گردآوري و شرح ديوان بيساراني، كُردي؛ 16ـ گردآوري و شرح، ديوان مَولوي، كُردي؛ 17ـ گردآوري و شرح ديوان نالي، كُردي؛ 18ـ گردآوري و شرح ديوان مَحوي، كُردي؛ 19ـ گردآوري و شرح ديوان فه‌قي قادري هه‌مه‌وه‌ندي، كُردي؛ 20ـ حه‌جنامه، نظم و نثر، كُردي؛  21ـ شرح عقيدة مرضيّة مولوي، كلام، كُردي؛ 22ـ شه‌مامه‌ي بيندار، نظم ونثر، تعليمي، كُردي؛ 23ـ په‌يره‌وان، شرح حالِ خلفاي شيخ سراج‌الدّين، كُردي؛ 24ـ بنه‌ماله‌ي زانياران،  تاريخ خاندانهاي علمي وديني كُردستان ، كُردي؛ 25ـ ته‌فسيري نامي، 7 جلد، كُردي؛ 26ـ ريگه‌ي ره‌هبه‌ر، نظم و نثر، علم حديث، كُردي؛ 27ـ ريگه‌ي به‌هه‌شت، نظم و نثر، نصايحِ ديني، كُردي؛  28ـ ترجمة مكتوبات كاك احمدِ شيخ از فارسي به كُردي، 3جلد؛ 29ـ شرحِ تصريف زنجاني، علم صرف، كُردي؛ 30 ـ نامه‌ي هوشيار، نظم و نثر، اخلاق، كُردي؛ 31ـ نووري قورئان، نظم و نثر، علوم قرآني، كُردي؛  32ـ به‌ديع و عه‌رووزي نامي، نظم و نثر، كُردي؛  33ـ الصّرف الواضح، علم صرف، عربي؛ 34ـ مفتاح الادب، علم نحو، عربي 35 ـ خلاصةالبيان في الوضع و البيان، عربي؛ 36 ـ المفتاح، منطق، عربي؛ 37ـ الورقات، منطق، عربي؛ 38ـ العزيزه، منطق، عربي؛ 39ـ الوجيهه، منطق، عربي؛40 ـ المقالات في المقولات، عربي؛ 41ـ جواهر الفتاوي، مجموعة فتاواي فقهي علماي كُردستان، سه جلد، عربي؛42 ـ الوسيله، شرحِ الفضيلة مولوي، علمِ كلام و عقايد، عربي؛ 43ـ المواهب الحميد، شرحِ الفريدة سيوطي، صرف و نحو، عربي؛ 44ـ مواهب الرّحمن في تفسير القرآن، 8 جلد، عربي؛ 45ـ نور الإسلام، آداب ديني و عقايد، عربي؛ 46ـ البركات الأحديّه في شرح الصمديه، نحو، عربي؛ 47ـ اعلام بالغيب والهام بلا ريب، شرح احاديث و مطالب عرفاني، عربي؛ 48 ـ جواهر الكلام في عقايد اهل الاسلام، نظم ونثر عربي؛ 49ـ علماؤنا في خدمة العلم والدّين، شرحِ احوال دانشمندانِ كُرد، عربي؛50 ـ الانوار القدسيّه في الاحوال الشخصيّه، عربي؛  51 ـ فوائد الفوائح، شرح فوائحِ مولوي، عقيده وكلام، فارسي. و ... .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

منبع:  صفحات:۳ تا ۵ و ۹ «نامي‌نامه»:

سوگنامة علامه عبدالكريم مدرس

به كوشش: عثمان نقشبندي ـ عبدالستار نقشبندي

روانسر ـ شهريور ماه84

 

 

مطالب مرتبط: 

 

كتاب ارزشمند « يادي مه‌ردان » تجديد چاپ شد  

 ... مرگِ چنين خواجه نه كاريست خُرد 

سه‌باره‌ت به‌ مامۆستای هێژا و زانای كورد مه‌لا عه‌بدولكه‌ريمی مدرّس

شرح حال علامه به زبان عربی در سایت مجمع العلمی العراقی

شرح حال مولانا نورالدّين عبدالرّحمن جامي

شرح حال علّامه مولانا عبدالعظيم مجتهد سنندجي